پایگاه اطلاع رسانی دعبل خزاعی - آخرين عناوين مدرسه دعبل :: نسخه کامل http://deabel.org/vsnb.0qbuhe2rsiupr.html Wed, 20 Jun 2018 19:20:45 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://deabel.org/skins/default/fa/ch01_newsfeed_logo.gif پایگاه اطلاع رسانی دعبل خزاعی http://deabel.org/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه اطلاع رسانی دعبل خزاعی آزاد است. Wed, 20 Jun 2018 19:20:45 GMT مدرسه دعبل 60 جلسة بیست‌ونهم: تمثیل http://deabel.org/vdcjayet.uqetazsffu.html درس‌گفتارِ درون‌مایة مداحی: آشنایی با عناصر شعری، زیبایی‌شناسی و آرایه‌ها   جلسة بیست‌ونهم: تمثیل استاد اسماعیل امینی      دربارة «تمثیل» که یکی از شیوه‌های خیال‌آفرینی و شاخه‌ای از علم بلاغت است، بحث‌های خیلی زیادی شده است. اگر بخواهیم به‌سادگی تمثیل را تعریف کنیم، عبارت است از این‌که مفهومی را که در ذهن‌مان هست، با یک مثال حسی، قابل لمس، قابل درک و قابل مشاهده بیان کنیم؛ مثلاً معلم می‌گوید: اگر دو واحد داشته باشیم و آن را با سه واحد جمع کنیم، مجموع آنها 5 واحد می‌شود؛ یعنی دو به‌اضافه سه می‌شود 5. معلم برای این‌که مفهوم جمع را مجسم کند، دو مداد و سه مداد را کنار هم می‌گیرد و می‌گوید: مجموع دو و سه مداد می‌شود 5 مداد؛ به این ترتیب مفهومی که در ذهنش بوده ـ یعنی مفهوم جمع ـ را نشان می‌دهد و قابل لمس و محسوس می‌کند؛ به این کار اصطلاحاً تمثیل می‌گویند؛ یعنی مشهود کردن، محسوس کردن و قابل فهم کردن مفاهیمی که فقط ذهنی هستند.      اگر تمثیل‌ جمله‌ای باشد که اصطلاحاً بر سرِ زبان‌هاست و متداول است و همه به‌کار می‌برند، به آن اصطلاحاً «مثل سائر» می‌گویند؛ یعنی رایج است، سیار است، سرِ زبان‌هاست، متداول است؛ و یا به آن «ضرب‌المثل» می‌گویند. هم در زبان فارسی، هم در زبان عربی و هم در زبان ترکی ضرب‌المثل فراوان وجود دارد؛ مثلاً: هر که بامش بیش، برفش بیشتر؛ این ضرب‌المثل است.      گاهی تمثیل صورت متداول ندارد و بر سرِ زبان‌ها نیست؛ بلکه خلاقیت گوینده است که آن مثل را آفریده و غیر از بیان او، جای دیگری نبوده است؛ مثلاً کاربرد خلاقانة آن در شعر، از آن مثل آفریده است:    این موج‌ها که گردن دعوی کشیده‌اند    بحر حقیقت‌اند اگر سر فرو کنند      شاعر در این بیت، تمثیل کرده است؛ مثالی آورده برای تواضع؛ برای این‌که تواضع را مجسم کند، مثالی آورده است. گاهی در تمثیل‌ بخش مفهومی و بخش مجسم ـ یعنی بخش مربوط به ذهن و بخش مربوط به بیرون از ذهن ـ از هم جدا و کاملاً روبه‌روی هم هستند؛ مثلاً: ریشة نخل کهن‌سال از جوان افزون‌تر است؛ هر چه درخت پیرتر باشد، بیشتر ریشه انداخته و ریشة آن بیشتر است. درختان جوان، ریشه‌شان سرِ خاک است؛ ولی درختان کهنه و قدیمی ریشه‌های بسیاری دارند. در این جمله، حتی مقدمه طوری است که آدم فکر می‌کند، از درخت پیر تعریف می‌کند؛ که این استوارتر است؛ اما بعد می‌گوید: بیشتر دل‌بستگی باشد به دنیا پیر را.    ریشة نخل کهن‌سال از جوان افزون‌تر است    بیشتر دل‌بستگی باشد به دنیا پیر را      یعنی انگار پیرها به این زندگی بیشتر چنگ انداخته‌اند؛ در حالی که پیر باید مهیای آخرت باشد. این بیت، تمثیل است. شاعر این مفهوم را گفته که آدم هرچه پیرتر می‌شود، بیشتر به دنیا دل‌بستگی پیدا می‌کند؛ با این‌که پیش روی او دیگر عمری نیست. پیش روی او عالم مرگ است؛ اما او به این دنیا چسبیده است؛ مثل درختی که به خاک چسبیده است. در همین معنی گفته‌اند: آدمی پیر چو شد حرص جوان می‌گردد. آدم که پیر می‌شود، تازه حرص و تمایلات او به دنیا بیشتر می‌شود.    آدمی پیر چو شد، حرص جوان می‌گردد    خواب در وقت سحرگاه گران می‌گردد      عمر هم مثل خواب می‌ماند که آخرش شیرین‌تر است. انتهای خواب، آن لحظه‌هایی که نزدیک صبح است و آدم می‌خواهد پا شود و به سر کار یا به مدرسه و دانشگاه برود، شیرین‌تر است. چرا پیری را به خواب و آخر خواب تمثیل کرده است؟ اشاره‌ای است به این‌که انسان‌ها در این دنیا خواب هستند؛ مرگ، موجب بیداری آنها می‌شود. النَّاسِ نِیَامٌ فَإِذَا مَاتُوا انْتَبَهُوا: مردم در خواب هستند و وقتی که بمیرند بیدار می‌شوند.      بسیاری از جملات حکیمانه، بسیاری از کلمات قصار و برخی از آیات قرآن کریم صورت تمثیلی دارند؛ یعنی یک ضرب‌المثل هستند؛ مثلاً: فَاَمَّا الزَّبَدُ فَیَذهَبُ جُفآء وَ اَمّا مایَنفَعُ النّاسَ فَیمکُثُ فِی الاَرض؛ یعنی کف، از بین رفتنی است؛ اما آنچه برای مردم مفید است، باقی ماندنی است. یا مثلاً: ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ؛ حتی گاهی قرآن کریم به این تصریح می‌کند که خدا برای شما مثالی بیان می‌کند، ضرب‌المثل و مثال می‌گوید؛ مثلاً می‌گوید: کلمة پاک مثل درخت پاک است. كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصلُها ثابِتٌ وَفَرعُها فِي السَّماءِ. توضیح هم می‌دهد که چرا کلمة پاک، مثل درخت پاک است: اصل آن ثابت است؛ ولی فرع آن یعنی شاخه‌هایش در آسمان است. پایش روی زمین است؛ ولی شاخه‌هایش در آسمان است. تُؤتي أُكُلَها كُلَّ حينٍ بِإِذنِ رَبِّها. به این تمثیل می‌گویند.      تمثیل از ابزارهای آفرینش خیال و آفرینش تصویر است و در شعر خیلی به‌کار می‌آید. شاعرانی که قدرت تمثیل‌سازی دارند، ارتباط مؤثرتری با مخاطب خود برقرار می‌کنند؛ مثلاً آقای «محمدکاظم کاظمی» می‌گوید: یخ این برکه به دریا برسد نیست عجب؛ این یک تمثیل است. برکه‌ای که یخ زده است؛ اما یخ‌زدگی یک برکة کوچک، کم‌کم گسترش پیدا کرده، به‌نحوی که دریا هم یخ‌زده شده است. این تمثیل عجیبی است که تصورش هم هولناک است؛ این‌که روزی یخ‌زدگی یک برکة کوچک موجب یخ‌زدگی کل دریا شود. یک انحراف کوچک، یک اشکال کوچک، موجب گستردگی انحراف شود و انحراف در همه جا پخش شود. این‌که اشکال، درماندگی و افسردگی انسان ـ افسردگی نه به معنای افسردگی روانی بلکه به معنی یخ زدن و منجمد شدن ـ گسترش پیدا کند.    یخ این برکه به دریا برسد نیست عجب    سامری از پی موسی برسد نیست عجب      شاعر یک مثال تاریخی هم آورده که بگوید یک بار این اتفاق افتاده است. آن یک بار، در غیبت رسول خدا و پیامبر آن روزگار، پیامبر زمان، حضرت موسی (ع)، به جای ایشان، شعبده‌باز و جادوگر آمده و نشسته است. یا مثلاً می‌گوید: عاقبت گاو طلا شیر بلا داد این‌جا. این تمثیل زیبایی است؛ علاوه بر این‌که اشارة تاریخی به ماجرای گوساله ساختن در قوم بنی اسرائیل دارد؛ عِجْلًا جَسَدًا لَهُ خُوَارٌ، تمثیل هم کرده است که از گاو طلا، شیر بلا می‌آید؛ یعنی از زرپرستی و دنیاپرستی، چیزی جز بلا انتظار نمی‌رود.    عاقبت گاو طلا شیر بلا داد این‌جا    خمرة زر می تسلیم به ما داد این‌جا      باز تمثیل دیگری آورده، برای این‌که بگوید دنیاطلبی و دل‌بستگی به زر و زیور چه بلایی سر انسان می‌آورد؛ موجب می‌شود انسان ارادة خود را از دست بدهد، تسلیم شود، تسلیم تمایلات دنیوی شود؛ عاقبت گاو طلا شیر بلا داد این‌جا/ خمره زر می تسلیم به ما داد این‌جا. این تمثیل‌ بر سر زبان مردم نیز هست. همان‌طور که پیش‌تر اشاره کردم، به مثل‌هایی که بر سر زبان مردم است، اصطلاحاً مثل سائر می‌گویند؛ اتفاقاً بعضی از این مثل‌های سائر از شعرها آمده است؛ مثلاً: دیو چو بیرون رود فرشته درآید؛ این مثل از شعر حافظ گرفته شده است:    خلوت دل نیست جای صحبت اضداد    دیو چو بیرون رود فرشته درآید      یعنی در دل، دو معشوق نمی‌تواند باشد. اگر در دل شما دیو هست، یعنی دل‌بستة دنیا، دل‌بستة نفس و دل‌بستة شیطان هستید، دیگر جایی برای خدا نمی‌ماند. باید یکی از این‌ها برود و دیگری بیاید. خلوت دل نیست جای صحبت اضداد/ دیو چو بیرون رود فرشته درآید. خیلی از ضرب‌المثل‌های خوب از شعرها گرفته شده است؛ مصراعی یا سطری از شعر بزرگی که ممکن است آن بخش دیگرش اصلاً در ذهن مردم نباشد؛ بنابراین شاعران می‌توانند جملاتی بگویند و تمثیل‌هایی بسازند که سر زبان‌ها بیفتد.      مولا علی (ع) می‌فرماید: خَیرُ الشِّعرِ ما کانَ مَثَلاً؛ یعنی بهترین شعر، شعری است که مثل شود و سر زبان مردم بیفتد. مردم آن را زمزمه کنند. مثل این سطر از شعر «قیصر امین‌پور» که سر زبان مردم است: «ناگهان چقدر زود دیر می‌شود»؛ این بر سر زبان‌ها افتاده است.     ]]> مدرسه دعبل Wed, 20 Jun 2018 14:16:55 GMT http://deabel.org/vdcjayet.uqetazsffu.html جلسة بیست‌وهشتم: مجاز http://deabel.org/vdccxxq1.2bq1m8laa2.html درس‌گفتارِ درون‌مایة مداحی: آشنایی با عناصر شعری، زیبایی‌شناسی و آرایه‌ها   جلسة بیست‌وهشتم: مجاز استاد اسماعیل امینی      در موضوع بلاغت که به شیوه‌های تأثیرگذاری سخن بر مخاطب می‌پردازد، شاخه‌ای که به آن علم بیان می‌گویند. در علم بیان، از صورت‌های خیال و کاربرد سخن برای خیال‌انگیزی صحبت می‌کنند. یکی از موضوعات این علم، «مجاز» است؛ یعنی کاربرد مجازی کلمات و کاربردی مجازی زبان.      کاربرد مجازی یعنی چه؟ یعنی گاهی کلمات را جوری به‌کار می‌بریم که غیر از معنی متداول آنهاست؛ برای معنی معمول یک‌جور در زبان به‌کار می‌بریم، ولی برای معنی غیر معمول جور دیگری به‌کار می‌بریم. این امر را ممکن است گاهی خودمان نیز متوجه نباشیم؛ به این دلیل که عادت کرده‌ایم و پشت سر هم به‌کار می‌بریم؛ یعنی ممکن است متوجه نباشیم، کلمه‌ای را که به‌کار می‌بریم، برای این معنی ساخته نشده است؛ چون به این نحوة کاربرد آن عادت کرده‌ایم؛ مثلاً پدرمان ما را می‌بیند و می‌گوید: سلام بابا، یا سلام پدر. ما که پدر او نیستیم! او پدر ماست. ما فرزند او هستیم. این کلمه ساخته نشده که فرزند را با آن بنامند. این کلمه برای پدر ساخته شده است. او اسم خودش را به ما می‌گوید؛ مثلاً دایی‌مان ما را می‌بیند و می‌گوید: سلام دایی جان! در حالی که ما خواهرزادة او هستیم و ما باید به او دایی جان بگوییم! ولی او به ما دایی جان می‌گوید. به این کار، یعنی کلمات را در غیر معنای متداول به‌کار بردن، اصطلاحاً مجاز می‌گویند؛ مثلاً ما به کسی که غذا درست می‌کند، می‌گوییم: آشپز؛ اما لزوماً که فقط آش درست نمی‌کند! ما آش می‌گوییم، اما منظورمان غذاست. در مثال قبلی، بابا می‌گوید و منظورش فرزند است؛ این را اصطلاحاً کاربرد مجازی کلمات می‌گویند؛ می‌گویند آش، مجازاً به معنی غذا به‌کار رفته است؛ یعنی از معنی خودش عبور کرده و معنی دیگری گرفته است. مجاز یعنی اجازه گرفته و از این مرز مرز همیشگی معنایی خودش بیرون رفته است. استفاده از زبان مجازی و کاربرد مجازی کلمات در شعر خیلی رایج است؛ هم در سرودن شعر و هم در فهمیدن شعر به‌کار می‌آید. در واقع شاعر با کاربرد مجاز صورتی از خیال را درست می‌کند؛ سپس نسبت میان کلمات را هم بررسی می‌کند.      مجاز اسم‌گذاری‌هایی دارد که دانستن آنها برای همه خیلی ضرورتی ندارد. در مجاز به رابطة موجود «علاقه» می‌گویند؛ مثلاً به چه دلیل آش جای غذا یا آشپز جای غذاپز می‌تواند به‌کار رود؟ به این رابطه علاقه می‌گویند؛ یعنی چه علاقه‌ای و چه ارتباطی بین این‌ها هست؟ گاهی ممکن است ظرف را جای محتوای ظرف به‌کار برند؛ مثلاً می‌گوییم: غذا می‌خوری؟ می‌گوید: یک بشقاب خوردم. بشقاب می‌گوید، ولی منظورش غذاست؛ چون آدم که بشقاب را نمی‌خورد، غذا را می‌خورد؛ به این می‌گویند رابطة میان ظرف و مظروفش؛ این جا رابطه میان یک نوع غذا با جنس است، منظور کل جنس است.    آنچه گفته شد، یک نوع از مجاز است. به این رابطه‌ها به‌طور کلی علاقه می‌گویند که در بحث بلاغت، وقتی که شعر را بررسی و تحلیل می‌کنند، کمک می‌کند تا مقصود شاعر را بفهمیم؛ مثلاً:    آفرین جان‌آفرین پاک را    آن که جان بخشید و ایمان خاک را      این شعر، مدح خدای متعال است: آفرین جان‌آفرین پاک را؛ جان‌آفرین، صفت خداست. آن که جان بخشید و ایمان خاک را؛ این جا شاعر، خاک گفته و مقصودش از خاک، انسان است؛ چون انسان است که از خاک آفریده شده و اهل ایمان است. کاربرد مجازی یعنی همین؛ خاک گفته ولی مقصودش خاک نبوده، مقصودش انسان بوده است؛ به جنس انسان اشاره کرده است. انسان از چه جنسی آفریده شده است؟ از جنس خاک آفریده شده است. به این می‌گویند مجاز به علاقة جنس.      در سرودن شعر، زبان مجازی خیلی به‌کار می‌آید. ما به‌طور معمول‌ نیز گاهی از صورت مجازی کلمات استفاده می‌کنیم؛ حتی ممکن است متوجه این امر نباشیم؛ مثلاً وقتی کسی می‌گوید: ما خانة خود را از این‌ جا بردیم، خانه که قابل حمل و نقل نیست؛ منظور این است که اثاث و وسایل خانه را از این جا بردیم. خانه سر جایش هست. خانه را می‌فروشند به دیگری و جابه‌جا می‌شوند؛ این مجاز به علاقة حال و محل است؛ یعنی آن ظرف سر جایش هست، ولی محتوا جابه‌جا شده است. دربارة مجاز، بحث‌های گسترده‌ای وجود دارد، ولی موضوع اصلی مجاز همین است؛ یعنی کاربرد کلمات در غیر معنای متداول؛ عرب‌ها می‌گویند: در غیر ما وضع له؛ یعنی در غیر آن چیزی که برای آن کلمه وضع شده است.     ]]> مدرسه دعبل Tue, 19 Jun 2018 13:55:52 GMT http://deabel.org/vdccxxq1.2bq1m8laa2.html جلسة بیست‌وهفتم: استعاره http://deabel.org/vdch-vnx.23nx-dftt2.html درس‌گفتارِ درون‌مایة مداحی: آشنایی با عناصر شعری، زیبایی‌شناسی و آرایه‌ها   جلسة بیست‌وهفتم: استعاره استاد اسماعیل امینی      دربارة شیوة تحلیل شعر به کمک فنون بلاغی قبلاً صحبت ‌کرده‌ایم و درخصوص فنون بلاغی در شاخة علم بیان گفتیم که از تشبیه، استعاره و مجاز صحبت می‌شود. دربارة تشبیه، نکاتی را گفتیم که به کار شاعری بیاید؛ اگرچه بحث تشبیه بسیار گسترده‌تر است. اکنون نکاتی دربارة استعاره می‌گوییم. در واقع، استعاره گونه‌ای از تشبیه است؛ منتهی تشبیهی که یکی از طرف‌هایش را بیان نمی‌کنند؛ یعنی در ذهن‌شان وقتی دو پدیده را به‌هم تشبیه می‌کنند، یکی را بیان نمی‌کنند؛ مثلاً در جملة: فرزندِ گلِ من به خانه آمد، فرزند خودش را مثل گل دیده است. فرزند گل، یعنی فرزندی که مانند گل است، یک اضافة تشبیهی است؛ اگر یکی از کلمات ترکیب را حذف کنیم، آن وقت با استعاره مواجه هستیم.      برای مثال اگر پدر یا مادری بگوید: گل من به خانه آمد، می‌گوید: گل، اما مقصودش فرزند است؛ به این استعاره می‌گویند. از فرزندش حرف نزده است، اما اسم جدیدی برای آن گذاشته است، اسم‌گذاری کرده است. بر اساس شباهت، او فرزندش را مانند گل دیده است و گفته: گل من به خانه آمد. از کجا باید بفهمیم این گل را که می‌گوید، منظورش همین گلی نیست که واقعاً در گل‌فروشی یا در باغچه هست؟ و منظور او فرزندش است؟      در این جمله، صفات دیگری که مربوط به فرزند بوده، حذف شده است؛ یعنی منظور از فرزند که پسرم یا دخترم بوده، حذف شده است و صفات دیگری از او را در این جمله آورده است؛ از این صفات می‌فهمیم که این گل، گل معمولی یا گل همیشگی نیست. این صفات چنین است؛ مثلاً راه می‌رود، می‌آید؛ در حالی که گل نمی‌تواند راه برود و به خانه بیاید؛ از این‌که به خانه می‌آید، معلوم می‌شود که مربوط به فرزند است؛ این کار را در استعاره، اصطلاحاً «قرینه» می‌گویند؛ یعنی این‌ها قرینه‌ای یا دلیلی هستند که نشان می‌دهند این کلمه در معنی معمولی خودش به‌کار نرفته و در معنی جدید به‌کار رفته است. استعاره به همین صورت ساخته می‌شود. یعنی از یک رابطة تشبیهی، یک طرفش را حذف می‌کنند و به این ترتیب، استعاره می‌سازند. در این دو بیتی که از ترکیب‌بند انتخاب شده، دو استعاره هست که آنها را بررسی می‌کنیم. در این ابیات صحبت از اشقیاست:    از صاحب حرم چه توقع کنند باز    آن ناکسان که تیغ به صید حرم زنند      دربارة صید حرم، اصل منظور را می‌دانیم چیست؛ در منطقة حرم، در محدودة حرم، کسی حق ندارد چیزی شکار کند؛ کسی حق ندارد حتی گیاهی را بکند؛ نه‌تنها شکار حلال، حتی حیوانات موذی و مضر را هم حق ندارد شکار کند؛ حتی اگر پشه روی دستش نشست، حق ندارد آن را بزند. صید حرم، از محرمات بزرگ است؛ اگر کسی در حرم بخواهد شکار کند، از گناهان بزرگ است. این جا شاعر توجه را به این گناه جلب کرده که کسی در حرم صید کرده است؛ شکار کرده است.      اما تلخ‌تر این است که متوجه می‌شویم، این استعاره، مثلاً استعاره از آهو نیست؛ صید حرم، نشان‌دهندة آهو نیست؛ انسان‌ها را می‌گوید؛ این‌ها تیغ به صید حرم زدند؛ انسان‌ها را کشتند؛ و این انسان‌های محترم اساساً انسان‌هایی بودند که حرم به‌خاطر آنها ساخته شده است؛ یعنی اهل‌بیت را شکار کردند؛ تیغ به اهل بیت زدند؛ صید حرم استعاره از شهدای کربلا، از یاران امام حسین(ع) و خود سیدالشهداء است.      منطقه‌ای که روز عاشورا در آن جا افتاده افتاده، حرم نبوده است؛ آن جا کربلاست. حرم، مکه و مدینه است. مدینة منوره و مکة مکرمه حرم هستند؛ پس چرا شاعر این‌ها را صید حرم گفته است؟ چرا این استعاره را آورده است؟ برای این‌که بگوید هر جا که ولی خدا باشد، آنجا حرم است؛ چون حرم فقط به ساختمان و سنگ و چوب و محیط جغرافیایی نیست؛ این‌ها همراه خودشان، حرم را حرکت دادند. هر جا که ولی خدا باشد، هر جا امام باشد، آن جا حرم است. بنابراین شاعر می‌گوید: آنها روز قیامت چه توقعی دارند که اهل حرم، صاحب حرم یعنی ولی خدا، یعنی رسول خدا، یعنی امام برای آنها شفاعت کنند؛ یعنی شفاعت آنها را نمی‌کنند، زیرا آنها اهل حرم را صید کردند. به همین دلیل شاعر در آن بندی که این‌طور شروع می‌شود:    ای چرخ غافلی که چه بیداد کرده‌ای    وز کین چها در این ستم‌آباد کرده‌ای       به چرخ روزگار، به آسمان می‌گوید: خبر نداری که چه ظلم بزرگی کرده‌ای.    کام یزید داده‌ای از کشتن حسین    بنگر که را به قتل که، دل‌شاد کرده‌ای    بهر خسی که بار درخت شقاوت است    در باغ دین چه با گل و شمشاد کرده‌ای      امام حسین(ع) شهید شده و یزید به آروزی خودش رسیده است. می‌گوید این رسم روزگار است که تو امام را به شهادت برسانی برای این‌که دل یزید شاد شود؟ این جا دو استعاره آورده است: یکی خس، یعنی خار، چیز بی‌ارزش؛ خاری که از درخت شقاوت درآمده است. درخت شقاوت استعاره از خاندان بنی‌امیه است که یزید هم یکی از خارهایی‌ است که از این درخت سنگدلی و بدبختی و بی‌رحمی درآمده است؛ همة آنها بی‌رحم و سنگدل بودند؛ از هند جگرخوار و ابوسفیان که پدر و مادر معاویه بودند، تا خود معاویه و یزید. این خس استعاره از یزید است که بار درخت شقاوت است. درخت شقاوت استعاره از بنی‌امیه است.      در باغ دین چه با گل و شمشاد کرده‌ای؛ باغ دین، اضافة تشبیهی است؛ دین به باغ تشبیه شده است؛ یعنی دین مانند باغی است که در آن گل‌هایی، درختانی، شمشادهایی، سروهایی روییده است. این درختان و گل‌ها و شمشادها که این جا آورده، استعاره از یاران دین است؛ کسانی که یاری دین کرده‌اند، در باغ دین برآمده‌اند و رشد کرده‌اند و پرورش یافته‌اند؛ یعنی یاران سیدالشهداء(ع) که همراه امام حسین(ع) به کربلا آمدند و جنگیدند و سرافرازانه شهید شدند؛ و برخی هم کودکان بودند و زنان اهل حرم که اسیر شدند. این گل و شمشاد، استعاره از آنهاست. این دو را در مقابل هم قرار داده است؛ یعنی یک درختی که خس و خار بار آورده است، یعنی درخت بنی‌امیه و دیگری باغ دین که گل و شمشاد بار آورده است؛ تضاد و طباقی میان این دو هست: آن کلاً پلیدی، تیرگی و بی‌ثمری است و این کلاً زیبایی، خوش‌قامتی از شمشاد، دل‌نشینی و خوش عطر بودن؛ که نشان‌دهندة قسمت حق ماجرای عاشوراست؛ یعنی سویة اهل‌بیت و یاران امام حسین(ع).      محتشم کاشانی در این بیت با سه استعاره یعنی خس، درخت شقاوت و گل و شمشاد، و با یک اضافة تشبیهی کل ماجرای کربلا و آن صف‌بندی را در یک تصویر بسیار زیبا، بیان کرده است. آشنایی با این شیوه‌ها، با این فنون بلاغی و بیانی به شاعر کمک می‌کند که هم شعرها را خوب بفهمد و هم وقتی شعر می‌‌سراید، متوجه باشد چگونه می‌تواند از این امکانات برای بیان و تأثیرگذاری خوب استفاده کند.     ]]> مدرسه دعبل Mon, 18 Jun 2018 14:34:48 GMT http://deabel.org/vdch-vnx.23nx-dftt2.html جلسة بیست‌وششم: کاربرد ترکیب در شعر http://deabel.org/vdcivuap.t1apw2bcct.html درس‌گفتارِ درون‌مایة مداحی: آشنایی با عناصر شعری، زیبایی‌شناسی و آرایه‌ها   جلسة بیست‌وششم: کاربرد ترکیب در شعر استاد اسماعیل امینی      پیش از این دربارة ترکیب‌ها در شعر صحبت کردیم. ترکیب‌سازی از ویژگی‌های زبان فارسی است و برای سخن گفتن خیلی امکان به وجود می‌آورد؛ هم برای سخن گفتن معمولی، هم برای نوشتن و به‌ویژه برای کسی که کار شاعری می‌کند. چون شاعر می‌خواهد فشرده‌تر، موجزتر و پرمغزتر سخن بگوید؛ به همین دلیل ترکیب به او خیلی می‌تواند کمک کند. مقصود ما از ترکیب این است که دو یا سه کلمه کنار هم می‌نشینند و به‌وسیلة کسره به‌هم متصل می‌شوند؛ مثلاً ماهِ مهر، اولِ پاییز. وقتی دو کلمه با کسره به‌هم متصل می‌شوند، به‌هم ربط پیدا می‌کنند به این اصطلاحاً «ترکیب» می‌گویند. در صورتی که ترکیب اسم و صفت باشند به آن «ترکیب وصفی» می‌گویند، در صورتی که ترکیب از دو اسم درست شده باشد، به آن «ترکیب اضافی» می‌گویند. فرقی نمی‌کند، به هر حال ترکیب است و به تسامح، هر دو را هم می‌گویند، به هم اضافه شده‌اند؛ اضافه شدند، یعنی به‌وسیلة کسره به‌هم متصل شده‌اند؛ مثلاً در ترکیب روزِ عاشورا، عاشورا توضیحی دربارة روز می‌دهد؛ می‌گوید این، چه روزی بوده است؛ مثلاً اگر بگوییم: روزِ تعطیل، یک توضیح است؛ بگوییم: روزِ بارانی، یک توضیح است؛ بگوییم: روزِ عاشورا، توضیح دیگری است. در این ترکیب‌ها دربارة روز توضیح داده‌ایم؛  مثلاً روزِ سرد نیز یک توضیح است.    تشخیص این‌که ترکیب‌ها با هم چه فرقی دارند، برای فهمیدن شعر به ما کمک می‌کند؛ مثلاً در ترکیب خوانِ غم، خوان به معنی سفره است، به معنی بساط است؛ در این‌ جا غم به خوان اضافه شده است. برخی به‌اشتباه دربارة این ترکیب می‌گویند: غم به خوان تشبیه شده است؛ یعنی غم، سفره‌ای‌ است که گسترده شده است؛ نه، در این شعر شاعر دربارة سفره توضیح می‌دهد:    بر خوان غم چو عالمیان را صدا زدند    اول صلا به سلسلة انبیاء زدند    در سفره چه می‌گذارند؟ غذا می‌گذارند، میوه می‌گذارند، از مهمان پذیرایی می‌کنند؛ سفره برای همین است. صلا زدن هم به معنی دعوت کردن است. بعد از این‌که سفره را آماده کردند، مهمان را دعوت می‌کنند، به مهمان‌ها می‌گویند بفرمایید میل کنید. اما شاعر در این بیت می‌خواهد بگوید، این سفره‌ای است که گسترده شده و در سفره جای این‌که غذا بچینند، جای این‌که میوه و شیرینی بچینند، غم چیده‌اند؛ یعنی دعوت کردن به غم خوردن. غم را هم به این دلیل آورده که با خوردن در غذا خوردن، فعل مشترکی دارد. غم خوردن، یک‌جور فعل است، اما شکل فعلش خوردن است. مثل غذا خوردن که یک‌جور خوردن است؛ غم خوردن، غصه خوردن، یک‌جور خوردن دیگر است؛ مثل ضربه خوردن که آن هم یک‌جور خوردن دیگر است که اصطلاحاً می‌گویند کاربرد مجازی فعل است؛ یعنی فعل، مجازی استفاده شده است. بنابراین در این بیت شاعر دربارة سفره حرف می‌زند؛ اما سفره‌ای که روی آن غم چیده شده است، با غم از آدم‌ها پذیرایی می‌کنند. در این بیت شاعر می‌خواهد بگوید: وقتی مردم را به غم خوردن دعوت کردند، سهمی از غم در این عالم از همه مهم‌تر بود، برای مهم‌ترین مهمان‌ها، اولین مهمان‌ها برای غم خوردن سلسلة انبیاء بودند. برای غم خوردن انبیاء را صدا کردند؛ یعنی می‌خواهد بگوید: این‌طور نیست که خدای متعال غم را فقط برای بندگان گناه‌کار، بندگان بد و ناپسندش آفریده باشد. اتفاقاً خدای متعال با غم از بندگان برگزیده‌اش پذیرایی کرده است. می‌خواهد ارزش غم را بگوید؛ چرا این را می‌گوید؟ برای این‌که کل شعر، کل ترکیب‌بند محتشم، اصلاً مربوط به غم است. می‌خواهد ارج‌مندی غم را بگوید. البته نه غم برای مواهب دنیایی و برای از دست دادن مثلاً مناصب و ثروت و این‌ها؛ آن غم متعالی را می‌گوید؛ غم انسان از این‌که از آن عالم معنا به این عالم سفلی آمده است. در این بیت سلسلة انبیاء نیز ترکیب است؛ یعنی در سلسلة انبیاء نیز سلسله و انبیاء با کسره‌ای به‌هم اضافه شده‌اند. این ترکیب، ترکیب تشبیهی نیست؛ بلکه توضیحی دربارة سلسله است. سلسله، هر چیزی است که پشت سر هم باشد؛ مثل دانه‌های زنجیر که به‌هم وصل هستند، مثل واگن‌های قطار که به‌هم وصل هستند، مثل کاروان شتر که به‌هم وصل هستند؛ به آنها سلسله می‌گویند. کسانی که پشت سر هم کاری را انجام دهند، به آن هم سلسله می‌گویند؛ مثلاً سلسلة شاعران؛ یعنی این شاعر بوده، بعد مرحوم شده و شاعر بزرگ دیگری آمده است. دربارة پادشاهان نیز همین را می‌گویند؛ مثلاً سلسلة قاجار و سلسلة صفوی؛ چون هر پادشاهی جای‌گزین پادشاه قبلی شده است. دربارة انبیا هم همین است؛ چون انبیاء پشت سر هم آمده‌اند و به هم متصل بوده‌اند، به آنها سلسله گفته‌اند. پس، این توضیحی دربارة انبیاء است و اصلاً اضافة تشبیهی نیست. ترکیب تیشة ستیزه نیز ترکیب تشبیهی نیست:    از تیشة ستیزه در آن دشت، کوفیان    بس نخل‌ها ز گلشن آل عبا زدند    ستیزه و تیشه به هم اضافه شده‌اند؛ اما این ترکیب هم نمی‌خواسته تشبیه کند؛ بلکه گفته این تیشه‌ای بوده است که از سر ستیز، به دلیل عناد و دشمنی، یعنی همراه با دشمنی به‌کار گرفته شده است. این را می‌خواسته بگوید که: آن شمشیرهایی که آنها داشتند، چوبی که داشتند، سنگی که داشتند، هر سلاحی که آماده کرده بودند، برای شقاوت، برای جنگیدن با اولیای خدا، همراه ستیزه بوده است؛ یعنی آنها لجاجت داشتند؛ به این ترتیب با ترکیب تیشه و ستیزه، توضیحی دربارة تیشه داده است؛ اما تشبیه نکرده است؛ گفته این تیشه همراه با ستیزه بوده است.    آخرین ترکیب اضافه در این بیت، گلشن آل عبا است؛ آل عبا، خودش یک ترکیب است. برخی به‌اشتباه می‌نویسند: آل ابا که درست نیست. آل عبا در مورد اهل‌بیت (ع) به همین شکل صحیح است. عبا، همین لباس بلندی است که امروز روحانیون بر تن می‌کنند؛ به این ترتیب با لباسی که رسول خدا (ص) و اولیای خدا می‌پوشیدند، یعنی این لباس روحانی که امروز نیز هست، تبرک و تیمن می‌کنند؛ با لباس و عمامه‌ای که رسول خدا استفاده می‌کرده است. آل عبا هم به این دلیل گفته‌اند که رسول‌الله (ص) وقتی می‌خواست اهل‌بیت را معرفی کند، برای این‌که بعدها دیگرانی به این اضافه نشوند، اهل‌بیت (ع) را زیر عبای خودش جمع می‌کند و می‌گوید این‌ها هستند؛ یعنی حضرت زهرا (س)، علی بن ابی‌طالب، امام حسن و امام حسین (ع). بعدها به فرزندان این‌ها یعنی به معصومین نیز آل عبا گفتند؛ اما در واقع آل عبا منحصر به همین پنج نفر است: خود رسول‌الله (ص)، امام علی (ع)، حضرت زهرا (س)، امام حسن و امام حسین.    در ترکیب گلشن آل عبا، گلشن یعنی جای گل، گل‌زار، گلستان، باغ گل. این خاندان گلشن دارند؛ یعنی باغی دارند. چرا این جا گلشن را آورده؟ این اضافة تشبیهی نیست؛ بلکه استعاره است. گلشن، استعاره از خاندانی است که متعلق به آل عبا بوده است؛ یعنی فرزندانش، متعلقینش، بچه‌ها و خانم‌هایی که در حرم امام حسین (ع) بودند؛ همة آنها می‌شوند گلشن؛ حتی می‌توانیم بگوییم گلشن آل عبا شامل یاران امام حسین (ع) و شامل شهدای کربلا هم می‌شود؛ گل‌زاری بوده که خاندان اهل‌بیت، آن گلزار را پرورده است؛ پس آن گلشن استعاره از یاران امام حسین (ع) و اهل خانوادة او است که اشقیاء با تیشة ستیزه آنها را از این گل‌زار و از این باغ بریده‌اند.    در این باغ نخل‌ها را انداخته‌اند. وقتی این صورت خیال را یاد گرفتیم و توانستیم آن را تفسیر کنیم، متوجه می‌شویم که این نخل‌ها استعاره از چیست؛ نخل‌ها استعاره از شهدای کربلاست که یکی‌یکی به زمین افتادند؛ عین بریدن نخل. نخل زدن، یعنی بریدن نخل. این استعاره است از شهدا.     ]]> مدرسه دعبل Sun, 17 Jun 2018 14:15:49 GMT http://deabel.org/vdcivuap.t1apw2bcct.html جلسة بیست‌وپنجم: تحلیل بلاغی ابیاتی از ترکیب‌بند محتشم کاشانی (۲) http://deabel.org/vdccixq1.2bq1p8laa2.html درس‌گفتارِ درون‌مایة مداحی: آشنایی با عناصر شعری، زیبایی‌شناسی و آرایه‌ها   جلسة بیست‌وپنجم: تحلیل بلاغی ابیاتی از ترکیب‌بند محتشم کاشانی (۲) استاد اسماعیل امینی      بحث ما دربارة تحلیل بلاغی ابیاتی از ترکیب‌بند محتشم کاشانی بود که مشهورترین شعر عاشورایی است. در علم بلاغت، وارد شاخة بیان و صورت‌های خیال شدیم. اکنون دربارة تشبیه و استعاره و نسبتی که با هم دارند، صحبت می‌کنیم. گاهی صورت تشبیه، صورت ساده‌ای‌ است و خیلی راحت می‌توان آن را تشخیص داد؛ تشبیه ساده‌ای که شاعر در آن ارتباط ساده‌ای میان دو پدیده برقرار کرده است و می‌توان آن را راحت تشخیص داد؛ اما گاهی تشبیه پیچیده‌تر است و کم‌کم وارد حوزة استعاره می‌شود؛ مثلاً در این مثال نسبت ساده‌ای میان گلاب و اشک مطرح شده و به هم تشبیه شده‌اند:    نگرفت دست دهر گلابی به غیر اشک    زان گل که شد شکفته به بستان کربلا      این، صورت ساده‌ای است. اشک، انگار مثل گلاب است. چرا مثل گلاب است؟ آنچه گفته نشده، در مصراع بعدی آمده است؛ زیرا از گل بیرون آمده است. این نشان می‌دهد که اشکِ کسی است که بسیار زیبا است، صورت بسیار دل‌نشینی دارد، مثل گل است؛ به همین دلیل هم گفته است گلاب. نگرفت دست دهر گلابی به غیر اشک/ زان گل که شد شکفته به بستان کربلا. این صورت، یعنی وقتی که صفتی را می‌گویند تا یک صفت دیگری را هم تداعی کنند و به‌ یاد آورند، به نسبت تشبیه‌های معمولی و مستقیم، صورت هنری‌تری است؛ مثلاً:    یک نفس با ما نشستی، خانه بوی گل گرفت    خانه‌ات آباد کاین ویرانه بودی گل گرفت      می‌گوید: یک نفس با ما نشستی خانه بوی گل گرفت؛ غیر مستقیم به این معنی است که آن کسی که مخاطب است، مثل گل است، ویژگی‌های گل را دارد، چون صفات گل از او برآمده است. خانه را پر از عطر گل کرده است. برای مثال، وقتی کسی به منزل‌مان می‌آید و می‌خواهیم بگوییم از دیدنت خوشحال هستیم، می‌گوییم: منور فرمودید. چشم ما روشن شد. در واقع، می‌خواهیم بگوییم، آن کسی که مهمان ماست، نورانی است. مثل ماه است. مثل خورشید است. مثل ستاره‌هاست که نورانی است و خانه را روشن می‌کند؛ اما این را غیر مستقیم می‌گوییم؛ نمی‌گوییم خورشید به خانة من آمد؛ می‌گوییم منور فرمودید؛ یا خانة ما روشن شد. چشمم روشن شد، وقتی شما آمدید. از دیدن شما چشم من روشن شد. این هم به همین صورت است: نگرفت دست دهر گلابی به غیر اشک/ زان گل که شد شکفته به بستان کربلا.      یک صورت دیگر تشبیه که اصطلاحاً به آن «اضافة تشبیهی» می‌گویند، در واقع تشبیه فشرده است. در این نوع تشبیه، دو طرفی که به هم تشبیه شد‌ه‌اند، کنار هم و با کسره به هم وصل می‌شوند و به این، اضافة تشبیهی می‌گویند. منظور از اضافه، این‌ نیست که زائد است؛ دو کلمه وقتی کنار هم بنشینند و به‌وسیلة کسره به هم مرتبط شوند، در فارسی به آن اضافه شدن به‌هم می‌گویند؛ مثلاً می‌گوییم: قهرمانِ کربلا؛ یعنی کربلا و قهرمان به‌وسیله کسره به هم متصل شده‌اند؛ اصطلاحاً به‌هم اضافه می‌گویند. اگر این اضافه شدن مربوط به اسم و صفت باشد، به آن «ترکیب وصفی» می‌گویند، و اگر دو اسم باشد، به آن «ترکیب اضافی» می‌گویند که ترکیب اضافی به معنای زائد نیست؛ یعنی به هم افزوده شده‌اند؛ مثلاً در این بیت بستان و کربلا به همن افزوده شده‌اند. در شعر، سخن از بوستان نبوده، بلکه سخن از کربلا بوده است؛ یعنی حرف دربارة کربلاست؛ گفته است، کربلا مانند بوستان بود؛ این اضافة تشبیهی است، تشبیه کرده است. چرا مانند بوستان بود؟ از چه نظر مانند بوستان بود؟ وجه شبه آن چیست؟ این که آن‌ جا گل زیاد بوده است، پر از گل بوده است، پر از درختان سرسبز بوده است. منظور از این گل‌ها و درختان سرسبز، امام حسین (ع)، یاران او، فرزندان او و اهل‌بیت او، که مجموعاً همة آنها بوستان را درست کرده‌اند.      اما با این گل‌های شکفته‌شده در بوستان، دهر ـ یعنی عالم طبیعت ـ (دهر را خیلی‌ها روزگار می‌گویند؛ اما روزگار نیست؛ دهر یعنی طبیعت؛ یعنی عالم طبیعت) چه کرده است؟ طبیعت که باید پروردن گل و مادری برای گل را انجام دهد (چون طبیعت مادر موجودات است) اما اینجا این‌ها را فشرده کرده است، تحت فشار قرار داده و از آنها اشک درآورده، گلاب درآورده است؛ یعنی برای این‌ها مادری نکرده است. نگرفت دست دهر گلابی به غیر اشک/ زان گل که شد شکفته به بستان کربلا.      نکته اینجاست که، دهر عالم طبیعت است و عالم طبیعت نه اراده‌ای از خودش دارد و نه صورت موجودات زنده را دارد؛ در این جا شاعر از طریق این دست که به آن اضافه شده ـ دستِ دهر ـ دهر را به چیزی در ذهن خودش تشبیه کرده است؛ درک این موضوع، دقت می‌خواهد. او در ذهنش دهر را به چیزی تشبیه کرده که آن چیز، دست دارد. معلوم است که دست داشتن از صفات انسانی است. به این کار، اصطلاحاً «اضافة استعاری» می‌گویند؛ یعنی از طریق استعاره است که دهر می‌تواند دست داشته باشد، یا به بیان دیگر صفت انسانی داشته باشد.      مراتب موجودات این است: جمادات یعنی چیزهای بی‌جان، بعد گیاهان، بعد حیوانات. از میان حیوانات، انسان ممتاز است؛ و گرنه انسان هم گونه‌ای از حیوانات است؛ اما به دلیل ویژگی‌هایی که دارد، ممتاز است. به‌طور کلی سه دسته از موجودات داریم: جمادات، گیاهان و حیوانات که از میان حیوانات، انسان را متمایز کرده‌اند. به این ترتیب صفات هر کدام از این‌ها را می‌توان به دیگری نسبت داد. این جا شاعر صفات انسانی را به دهر نسبت داده است؛ فرض کرده که دهر، انسانی است که ستمگری می‌کند. در همین شعر محتشم با ابیات دیگری دهر را، روزگار را، چرخ را، آسمان را به انسان ستمگر تشبیه می‌کند و خطاب به او گلایه می‌کند: ای چرخ غافلی که چه بیداد کرده‌ای؛ یعنی خبر نداری که چه ستمی کرده‌ای. وقتی شاعر با این صورت‌ها آشنا شود، یعنی صورت‌های مختلف خیال، امکانات بیشتری برای بیان دارد و سخنش از مستقیم‌گویی خارج می‌شود.     ]]> مدرسه دعبل Wed, 13 Jun 2018 11:31:47 GMT http://deabel.org/vdccixq1.2bq1p8laa2.html جلسة بیست‌وچهارم: تحلیل بلاغی ابیاتی از ترکیب‌بند محتشم کاشانی (۱) http://deabel.org/vdcfvxdm.w6dmjagiiw.html درس‌گفتارِ درون‌مایة مداحی: آشنایی با عناصر شعری، زیبایی‌شناسی و آرایه‌ها   جلسة بیست‌وچهارم: تحلیل بلاغی ابیاتی از ترکیب‌بند محتشم کاشانی (۱) استاد اسماعیل امینی      تحلیل ابیاتی منتخب از ترکیب‌بند محتشم، موضوع سخن ماست. این ابیات را به لحاظ فنون بلاغی بررسی می‌کنیم؛ یعنی شاخه‌ای از بلاغت که به علم بیان مشهور است. بلاغت سه شاخه دارد: معانی، بیان و بدیع. بدیع را امروز آرایه‌های ادبی می‌گویند. علم بیان دربارة صورت‌های خیال صحبت می‌کند. بحث مورد نظر ما دربارة تشبیه است. می‌خواهیم در این بیت نشان دهیم که چه تشبیهی انجام شده است:    خورشید آسمان و زمین نور مشرقین    پروردة کنار رسول خدا حسین      این بیت از ابیات بند است؛ در ترکیب‌بند، بیت‌های بند، با هم هم‌قافیه هستند. در ترکیب‌بند علاوه بر ابیاتی که مثل قصیده و غزل قافیة مشترک دارند، بعد از هر بند، یک تک‌بیت می‌آید که آن تک‌بیت برای خودش قافیة جداگانه دارد و بندهای ترکیب‌بند هم‌قافیه‌اند. این بیت از ابیات بند است. در این بیت، سخن از امام حسین (ع) است. یعنی حرف شاعر دربارة امام حسین (ع) است و برای او صفاتی آورده است. شاعر می‌گوید که از نظر او، امام حسین (ع) چه چیزهایی است. یکی این‌که گفته ایشان پروردة کنار رسول خداست. نور چشم رسول خداست؛ این خبر است؛ یعنی در این خیالی نیست؛ حرف عینی است، خبر است. تخیل شاعر در این دخالتی نداشته است. گویی یک واقعة بیرونی را دیده و گزارش داده است. مثل این‌که بگوییم امام حسین (ع) فرزند علی بن ابی‌طالب و حضرت زهرا (س) است؛ این خبر است؛ اما وقتی شاعر می‌گوید: امام حسین (ع) خورشید آسمان و زمین است و نور مشرقین است، این خیال است؛ یعنی مدعای شاعر است، شاعر او را این‌گونه دیده است؛ و دوست دارد مخاطبش هم این‌گونه تصور کند.      چرا از خیال استفاده می‌کند؟ برای عظمت ممدوح خودش که این‌جا امام حسین (ع) است؟ او برای تأثیرگذاری این کار را می‌کند. برای این‌که بگوید، این تصویر روی من چه تأثیری داشته است و همان تأثیر را به خواننده منتقل کند. می‌خواهد عظمت آن واقعه را بگوید. این‌که آن کسانی که امام حسین (ع) را در روز عاشورا شهید کردند، چه کار وحشتناکی کرده‌اند؛ انگار که خورشید را خاموش کردند؛ هم خورشید آسمان، هم خورشید زمین.      خورشید واقعی دور از دست‌رس و در آسمان است؛ اما این خورشیدی در زمین بوده و در دست‌رس بوده است؛ کنار مردم بوده و این‌که نور بوده، نور مشرقین بوده است. چرا مشرقین؟ چرا دو مشرق؟ ما که یک مشرق داریم! این از همان نکاتی است که اهل تأمل متوجه می‌شوند. چرا دو مشرق؟ به نظر من، مقصودش مشرق آسمان و زمین است. یعنی عالم معنوی، عالم درون و عالم بیرون. نور امام حسین (ع) هم متعلق به عالم بیرون بوده، یعنی هم عالم بیرونی را روشن می‌کرده است و هم عالم درون را؛ یعنی جان‌ها را؛ از هر دو طرف روشنی می‌داده است.      شاعر در این تشبیه همة این حرف‌ها را به‌طور فشرده بیان کرده است؛ بدون این‌که نیاز به تفصیل باشد. تصویری آفریده که این تصویر در ذهن همه می‌نشیند: خورشید آسمان و زمین نور مشرقین/ پروردة کنار رسول خدا حسین. وجه شبه یعنی علت شباهت آنچه تشبیه شده است، یعنی وجود مبارک امام حسین (ع) به خورشید و نور، با توجه به مقدار تخیل هر کس و مقدار سوادش و مقدار دانش و اطلاعاتش نسبت به تاریخ، نسبت به طبیعت، نسبت به منابعی که وجود دارد، می‌تواند خیلی گسترده شود؛ مثلاً این‌که امام، روشن‌گر راه انسان‌هاست. امام، هستی‌بخش است. همان‌طور که خورشید هستی‌بخش است، وجود همة موجودات زنده، وابسته به خورشید است؛ امام هم همان‌گونه است. هر چه دانش کسی و قدرت تخیل او و قدرت تفسیر و تأویل او بیشتر باشد، می‌تواند وجه شبه‌های متعددی پیدا کند؛ و به همین دلیل هم هست که شاعر به جای بیان مستقیم از تشبیه استفاده می‌کند. در ادامه بیت دیگری از همان ترکیب‌بند می‌خوانیم. این از زبان حضرت زهرا (س) است:    پس با زبان پُرگله آن بضعة البتول    رو بر مدینه کرد که یا ایها الرسول    این کشتة فتاده به هامون حسین توست    این صید دست‌و‌پا زده در خون حسین توست      این تو، وجود مقدس رسول خداست. به زبان حال می‌گوید این‌ها فرزند رسول خدا را در کربلا به شهادت رساندند و بی‌رحمانه و شقاوت‌مندانه این کار را کردند. در این‌جا هم باز، تشبیه اتفاق افتاده، با این‌که صورت و ظاهر تشبیه وجود ندارد؛ یعنی کلماتی همچون «مثل»، «مانند»، «همچون»، «بسان»، «نظیر» و ... که اصطلاحاً به آنها ادات تشبیه می‌گویند. اما از طریق فعل معلوم است که این دو به هم پیوند پیدا کرده‌اند؛ یعنی صید دست‌وپا زده در خون، یعنی امام حسین (ع) به شکاری که در خون خودش رنگین‌شده، تشبیه شده است؛ پیکرِ شکار، در خون خودش رنگین شده است.      در همین بیت تصویرهای مختلفی برای وصف حالت شهادت امام حسین (ع) هست که برخی تصویرهای بسیار دردناکی است؛ و هم به لحاظ هنری بسیار تأثیرگذار است. محتشم کار بزرگی کرده است. مثلاً جای دیگر می‌گوید: این ماهی فتاده به دریای خون که هست ... یعنی باید در آب باشد، اما این ماهی در دریایی از خون افتاده است. گودال قتلگاه را به دریای خون تشبیه کرده است:    این ماهی فتاده به دریای خون که هست    زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست      دربارة تعداد زخم‌ها با آن اغراق شاعرانه گفته که از ستاره‌های آسمان هم بیشتر است. این هم از فواید تشبیه است که موجب می‌شود سخنی که شاعر می‌گوید، هم ماندگار باشد، هم تأثیرگذار باشد؛ و هم امکان برداشت‌های متعدد و تأویل و تفسیرهای متعدد داشته باشد.     ]]> مدرسه دعبل Tue, 12 Jun 2018 10:59:07 GMT http://deabel.org/vdcfvxdm.w6dmjagiiw.html جلسة بیست‌وسوم: علم بیان http://deabel.org/vdcjyyet.uqetxzsffu.html درس‌گفتارِ درون‌مایة مداحی: آشنایی با عناصر شعری، زیبایی‌شناسی و آرایه‌ها   جلسة بیست‌وسوم: علم بیان استاد اسماعیل امینی      در این جلسه دربارة «بلاغت» و شاخه‌ای از بلاغت که به «علم بیان» موسوم است صحبت می‌کنیم. در علم بیان صحبت از این است که چه شیوه‌هایی برای صورت‌های خیال وجود دارد. یعنی شاعر از چه شیوه‌هایی استفاده می‌کند برای این‌که خیال شاعرانه و خیال‌انگیزی را در شعرش ظاهر کند. در گذشته ارکان اصلی علم بیان چهار رکن بوده است: تشبیه، استعاره، کنایه و مجاز. در روزگار اخیر، مباحث دیگری به این موضوع اضافه شده است؛ مثل بحث دربارة نمادها و سمبل‌ها و بحث دربارة کهن‌الگوها و آرکی‌تایپ‌ها.      آموختن دو مبحث تشبیه و استعاره در تحلیل شعر، کمک می‌کند هم شعرهایی را که می‌خوانیم بهتر بفهمیم، هم برای ارزیابی شعر خیلی اهمیت دارد؛ برای این‌که خودمان ارزیابی کنیم وقتی شعر می‌گوییم چقدر کارمان خلاقانه است و چقدر تکرار کار دیگران است. در این جلسه با بررسی بیتی از ترکیب‌بند مشهور محتشم بحث دربارة تشبیه و استعاره را پی می‌گیریم.      تشبیه گاهی صورت خیلی ساده‌ای دارد که به سادگی قابل تشخیص است. در این حالت ساده، چیزی را به چیزی مانند می‌کنند. ادعا می‌کنند چیزی شبیه چیز دیگر است؛ سپس از طریق فعلِ ربطی یا از طریق ادات تشبیه، این دو را به هم متصل می‌کنند. مثلاً در جملة «باران مانند گریه است» یا عکس آن، «گریه مانند باران است»، دو چیز، دو پدیده را ادعا می‌کنیم که به هم شباهت دارند. معمولاً از فعل‌های ربطی یا از «مثل»، «مانند»، «همچون»، «چون»، «بسان» و ادات تشبیه نظیر این‌ها استفاده می‌کنند؛ برای این‌که ارتباط میان دو پدیده را بگویند. اما بعضی وقت‌ها از طریق فعل‌های دیگر و از طریق ساخت‌های دیگری ـ به لحاظ دستوری ـ استفاده می‌شود؛ اما وقتی شعر را می‌خوانیم، متوجه می‌شویم ادعای همانندی میان دو چیزی مطرح شده است. شاعر مدعی شده است که این دو مثل هم هستند. مثل این بیت از ترکیب‌بند محتشم:    گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست    این رستخیز عام که نامش محرم است      می‌خواهد بگوید ماه محرم شبیه دو چیز است: یکی رستاخیز، یعنی روز قیامت؛ و یکی هم قیامت دنیا. این دو چیز که یک چیز است، دو اسم برای یک پدیده، یعنی روز قیامت هستند. شاعر دربارة ماه محرم صحبت کرده است؛ یعنی ماه محرم مانند روز قیامت، مانند روز رستاخیز است. رستاخیز، فارسی و قیامت، عربی است؛ اما شاعر به این صورت گفته: گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست. گر خوانمش، یعنی من می‌گویم که این‌گونه است، من این نام را به او اطلاق می‌کنم. من می‌گویم که ماه محرم، قیامت است؛ انگار قیامت شده است. چرا قیامت شده؟ به دلیل عظمت خبر، به دلیل عظمت واقعه‌ای که اتفاق افتاده است.      دلیل شباهت محرم با قیامت را که اصطلاحاً «وجه شبه» می‌گویند، گاهی ممکن است بیان کنند و گاهی ممکن است بیان نکنند؛ مثلاً بگویند: «فرزند مانند گلی زیبا است». در این مثال زیبایی که ارتباط میان فرزند و گل و صفت مشترک میان این دو است، بیان شده است. اگر بیان نکنند، نشان‌دهندة این است که این صفت آن‌قدر مشهور است که خواننده با خواندن شعر خودش متوجه می‌شود که از چه نظر این صفت را اطلاق کرده‌اند؛ مثلاً در شعر محتشم به‌رغم  این‌که می‌دانیم روز قیامت روز رسیدگی به کارنامة اعمال هم هست، مقصود شعر این نیست که در ماه محرم به کارنامة اعمال رسیدگی می‌کنند؛ اما صفت‌های دیگری که مشترک است، موضوعیت دارد؛ یکی این‌که خبر عظیمی است. روز قیامت اتفاق بزرگی است. عم یتسائلون عن النباء العظیم. در ماه محرم هم خبر عظیمی اتفاق افتاده است. دیگر این‌که روز قیامت، روزی است که اهل بهشت و اهل جهنم مشخص می‌شوند. معلوم می‌شود چه کسی اهل آتش است و چه کسی اهل نعیم بهشت است؛ ان‌‌شاء‌الله. این نیز انگار یک شباهت میان این دو است؛ یعنی در ماه محرم، در روز عاشورا مشخص شد اهل آتش چه کسانی هستند و اهل بهشت چه کسانی هستند؛ صف کاملاً جدا شد. بنابراین این‌که دو صف اشقیاء و اولیای خدا از هم جدا شده، این نیز می‌تواند صفت مشترک این‌ها باشد. در این بیت با این‌که صورت تشبیه وجود ندارد، تشبیهی انجام شده است.     ]]> مدرسه دعبل Mon, 11 Jun 2018 13:59:30 GMT http://deabel.org/vdcjyyet.uqetxzsffu.html جلسة بیست‌ودوم: تناسب معنایی در شعر (۲) http://deabel.org/vdcjvyet.uqettzsffu.html درس‌گفتارِ درون‌مایة مداحی: آشنایی با عناصر شعری، زیبایی‌شناسی و آرایه‌ها   جلسة بیست‌ودوم: تناسب معنایی در شعر (۲) استاد اسماعیل امینی      دربارة زیبایی‌های سخن صحبت می‌کردیم؛ این‌که شعر علاوه بر تناسب‌های معمولی در سخن معمولی به تناسب‌های بیشتری نیاز دارد. در سخن معمولی اجزا با هم تناسب‌هایی دارند؛ مثلاً به لحاظ دستوری، کلمه‌ای فاعل، کلمه‌ای فعل، کلمه‌ای متمم، کلمه‌ای مفعول و کلمه‌ای مسند جمله است؛ اما در شعر اجزای کلام، علاوه بر ارتباط معنایی معمولی، ارتباط معنایی گسترده‌تری نیاز دارد. این ارتباط گسترده‌تر را شاعران به‌تدریج با تجربه کردن پیدا می‌کنند، گاهی نیز کشف می‌کنند؛ یعنی در عالم چیزی را کشف می‌کنند که قبلاً نبوده است. مجموع آنچه را که به عنوان تناسب معنوی و تناسب معنایی در شعر وجود دارد «بدیع معنوی» یا «آرایه‌های معنوی» نامیده‌اند؛ یعنی ارتباط‌های معنایی که میان اجزای سخن هست؛ مهم‌ترینش هم «تناسب» یا «مراعات نظیر» است که زیرشاخه‌هایی دارد؛ مثلاً یکی از زیرشاخه‌هایش «تضاد است»؛ یعنی کلماتی که به لحاظ معنایی رویاروی هم هستند؛ مثل سفید و سیاه، پیر و جوان، سرد و گرم. بعضی از این تناسب‌ها و تضادها خیلی آشکار هستند و ما بلافاصله متوجه آن می‌شویم. برخی مقداری پنهان‌تر هستند. مثلاً حافظ می‌گوید:    ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک    حق نگه دار که من می‌روم الله معک      الله معک، یعنی خدا با تو باشد، خدا نگه‌دارت باشد. حق نگه‌ دار نیز در فارسی به همین معنی است. حق نگه دار یعنی خدا نگه دار. حق، اسم خداست. ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک؛ دل ریش، یعنی دلی که ریش‌ریش شده، مجروح و زخمی شده است. وقتی این بیت را می‌خوانیم، معنایی را که در ابتدا می‌فهمیم این است که دل من ریش بوده، تو هم نمک به این زخم من می‌ریختی؛ اما با دقت بیشتر تناسب‌های بیشتری در بیت می‌بینیم که شگفت‌زده می‌شویم؛ از این‌که این مقدار زیبایی و ظرافت در سخن حافظ هست.      این نمک را از کجا می‌ریخته‌ است؟ از لب. یعنی حرف‌هایی می‌زده که دل مجروح می‌سوخته. هر وقت می‌دیده، حرفی زده که دل عاشق را می‌سوخته. یکی این‌که رعایت نمی‌کرده که عاشق، دل‌شکسته است و حرفی می‌زده که دلش را می‌سوزانده و به اصطلاح فارسی نمک بر زخمش می‌ریخته است.      اما حافظ تناسب‌هایی ایجاد کرده که معنای دیگری نیز می‌توانیم دریافت کنیم؛ به این معنی که حرف‌های بانمک می‌زدی؛ حرف‌هایی که خوشایند ماست. یا این معنی که لبخندت بانمک بود، چهره‌ات بانمک بود. در مجموع این معنی هم در بیت هست. به این معنی نیز هست که ما با هم دوست بودیم؛ چون ما از همین کلمة نمک، در آشپزخانه برای طعم دادن به غذا استفاده می‌کنیم اما در زبان، استفاده‌های مختلفی می‌کنیم. یکی همین نمک به زخم ریختن است، یکی حرف بانمک زدن است، یکی حق دوستی است. کسانی که با هم دوست هستند، می‌گویند حق نان و نمک داریم. به این معنی هم نمک را به‌کار می‌بریم که به معنای نمک آشپزخانه نیست؛ بلکه معنی‌ای است که ما به آن اضافه کرده‌ایم؛ به معنای دوستی. پس آیا به این معنی هم هست؟ یعنی من با تو حق دوستی داشتم؟ می‌بینیم شاعر طوری کلمات را به‌کار برده که این معنی هم از آن برداشت می‌شود؛ چون گفته حق نگه دار، یعنی آن حق دوستی را حفظ کن. ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک/ حق نگه دار که من می‌روم. من می‌روم اما تو آن حق دوستی را نگه دار. الله معک، خدا نگه‌دارت باشد؛ اگر تو آن حق دوستی را نگه داری، خدا نگه‌دارت باشد.    هر آنکه جانب اهل وفا نگه دارد    خداش در همه حال از بلا نگه دارد      دعا می‌کند، هر کسی که رعایت حق دوستی کند، حق وفاداری در دوستی به‌جا آورد، خدا هم نگه‌دارش باشد. این کار یعنی ایجاد فضا و تناسب‌هایی در شعر که همة امکانات معنایی یا تعداد زیادی از امکانات معنایی را که در کلمات اصلی شعر هست به کمک شعر آورد. این کار ساده‌ای نیست؛ ولی کاری است که شاعر با خوب خواندن شعر، تأمل کردن در شعر و تمرین کردن، به‌تدریج در آن مهارت پیدا می‌کند؛ به این ترتیب شعرش ارتقاء پیدا می‌کند و چیزی فراتر از حرف معمولی می‌شود.      بسیاری از شاعران کم‌تجربه حرف معمولی می‌زنند که فقط وزن و قافیه‌ای به آن داده‌اند، خیلی خوشحال هم می‌شوند که شعر گفته‌اند؛ عیبی ندارد، به هر حال ممکن است کلام موزون از کلام معمولی کمی بهتر باشد؛ ولی فقط کمی بهتر است؛ شعر نیست. زمانی کلام شعر محسوب می‌شود که تناسب‌های چندگانه و تناسب‌های متعددی میان اجزای کلام برقرار باشد؛ برای مثال، حافظ می‌گوید:    هلالی شد تنم زین غم که با طغرای ابرویش    که باشد مه که بنماید ز طاق آسمان ابرو      برای این‌که به تناسب توجه کنیم، دقت کنید از همین آغاز، هلال شکل نیم‌دایره و بخشی از دایره حساب می‌شود و قوسی از دایره است. هلالی شد تنم، یعنی تنم خمیده شد؛ چون کسی که پیر می‌شود، کسی که مجروح و بیمار است، عاشق است، اندوه بزرگی دارد، پشتش خمیده است و دیگر نمی‌تواند صاف بایستد. هلالی شد تنم زین غم که با طغرای ابرویش. ابرو هم همین‌طور است؛ هلالی است. طغرا هم به معنای سربرگ نامه‌های اداری قدیمی، مثل هلال نوشته می‌شد؛ مثلاً اسم اداره یا اسم پادشان یا وزیر را هلالی می‌نوشتند و به آن طغرا می‌گفتند؛ مثل آرم اداری. می‌گوید: ابروی او مثل طغراست؛ یعنی هلالی است.      که باشد مه که بنماید ز طاق آسمان ابرو. ماه نیز  همان هلال است، آسمان هم چون قوس دارد از همین جنس است. نگاه کنید، در سراسر بیت، این شکل هلالی بودن و شکل منحنی بودن، همه‌جا رعایت شده است؛ در طاق هم همین‌طور. طاق‌های قدیمی را می‌گوید که نیم‌دایره‌ای و هلالی بودند. در سراسر بیت، این رعایت شده است.      هر چه در طول یک بیت که واحد مهم شعری در فارسی است، اجزای کلام به دلایل مختلف به هم وابسته باشند، تناسب بیشتری برقرار می‌شود. ساده‌ترین شکل نیز همین مراعات نظیر است؛ یعنی کاربست کلماتی که برای یک حوزة معنایی هستند. به این ترتیب به‌تدریج اجزای دیگری به کلام اضافه می‌شود که کمک می‌کند، شعر با یک ‌بار، دو بار و سه بار خواندن کهنه نشود.     ]]> مدرسه دعبل Sun, 10 Jun 2018 10:55:04 GMT http://deabel.org/vdcjvyet.uqettzsffu.html جلسة بیست‌ویکم: تناسب معنایی در شعر (۱) http://deabel.org/vdcbsgbf.rhbf8piuur.html درس‌گفتارِ درون‌مایة مداحی: آشنایی با عناصر شعری، زیبایی‌شناسی و آرایه‌ها   جلسة بیست‌ویکم: تناسب معنایی در شعر (۱) استاد اسماعیل امینی      در شعر، علاوه بر این‌که شاعر، کار انتقال معنا و تأثیرگذاری حسی و عاطفی و انتقال روایت را انجام می‌دهد، در خود کلام هم زیبایی ایجاد می‌کند. تفاوت شعر با غیر شعر در همین است. مثلاً این‌که یک بیت زیبای حافظ یا یک بیت زیبای سعدی را با دست بنویسیم یا تایپ کنیم، در انتقال معنا هیچ فرقی نمی‌کند، معنا را منتقل می‌کند؛ اما وقتی استاد خوش‌نویسی آن را خوشنویسی می‌کند، چه فرقی با نوشتة ما یا یک نوشتة تایپی دارد؟ در انتقال معنا فرقی ندارد. فرق آن در زیبایی است.      التزام به زیبایی و توجه کردن به زیبایی و ظرافت سخن مهم است. این زیبایی از طریق مجموعه‌ای از تجربه‌های شاعرانه ایجاد می‌شود؛ که اول ممکن است زائد به نظر آید؛ به‌خصوص برای ما که می‌خواهیم شعر مذهبی و نوحه، مرثیه و مدح ائمه (ع) را بگوییم. می‌گوییم همین که از امام حسین (ع) حرف می‌زنیم، همین که از حضرت زهرا (س) حرف می‌زنیم کافی است! نه؛ کافی نیست. برای این‌که باید همان را به زیبایی بگوییم. چنان‌چه آیات قرآن کریم را وقتی در مساجد می‌نویسند، آیا همین که آیة قرآن است، کافی است؟ نه؛ این کافی نیست. بهترین استاد خوش‌نویسی را می‌آورند و آن را به زیبایی می‌نویسد. بهترین کاشی‌کار و معرق‌کار را می‌آورند و روی آن کار می‌کند، تذهیب می‌کند. قرآن نفیس درست می‌کند، کاشی‌کاری نفیس درست می‌کند. چون زیبایی تأثیر دارد.      من نیز اگر قرآن کریم را خوانده‌ام، قرآن خوانده‌ام، اما وقتی یک قاری برجسته، قرآن می‌خواند تفاوتش با من در این است که او به آن زیبایی اضافه می‌کند؛ یعنی زیبایی آن را آشکار می‌کند؛ ولی من نمی‌توانم؛ وقتی من می‌خوانم فقط ممکن است کلمات را منتقل کنم. یکی از مهم‌ترین چیزهایی که در شعر زیبایی ایجاد می‌کند و شاید بنیان همه کارهای هنری بر این است، تناسب است. تناسب، بنیان همه کارهای هنری است. چه در موسیقی، چه در مجسمه‌سازی، چه در نقاشی، چه در هنرهای نمایشی، مهم‌ترین نکته، تناسب است. تناسب در کار ما که سخن است، یعنی اجزای سخن با هم نسبت داشته باشند. این نسبت هر چه گسترده‌تر باشد، هر چه بیشتر باشد، هر چه ابعاد بیشتری داشته باشد، آن سخن محکم‌تر است.      در یک جملة معمولی تناسب‌ها تناسب‌هایی عادی است؛ مثلاً در جملة «امروز باران بارید» که یک جملة عادی است، اجزای جمله، کلمه‌به‌کلمه با هم تناسب دارند؛ اما تناسب آنها تناسب بسیار معمولی است. در این جمله، امروز قید زمان است، باران نهاد است و بارید هم فعل است. کلمات در این جمله، ارتباط دستوری و معنایی بسیار ساده با هم دارند. در شعر نمی‌توانیم فقط به همین ارتباط سادة دستوری اکتفا کنیم؛ این حداقل است. شاید یک مرتبه از این بالاتر، ارتباط روایی، یعنی قصه‌گویی، حکایت‌گویی میان کلمات باشد؛ مثلاً دربارة یک اتفاقی که افتاده، سخنی می‌گوییم: امروز باران بارید، مدرسه‌ها تعطیل شد. این دو جمله به لحاظ روایی نیز با هم ارتباط دارند؛ اما تناسبی که میان این دو هست، تناسب خیلی ساده‌ای است که در جمله‌های خبری معمولی است. از هنر درخصوص تناسب میان اجزای سخن بیش از این توقع می‌رود.      مثلاً استاد شهریار می‌گوید: جز در صفای اشک دلم وا نمی‌شود. این را به عنوان مقدمه می‌آورد؛ یعنی دلِ گرفته، چه‌طور باز می‌شود؟ با گریه. فقط وقتی گریه کنم این دل گرفتة من باز می‌شود. این بغضم شکفته می‌شود. آن وقت برای تناسب بیشتر و کاری بیشتر از خبری که داده، چیزی به آن اضافه می‌کند و می‌گوید: باران به دامن است هوای گرفته را.    جز در صفای اشک دلم وا نمی‌شود    باران به دامن است هوای گرفته را      ببینید به این ترتیب خبری که دربارة باران می‌آید، چقدر برجسته می‌شود. ارتباط میان گریه کردن و باران، میان دل گرفته و هوای گرفته. این کار که به آن تناسب یا «تناسب معنایی» و در اصطلاحات بدیعی به آن «مراعات نظیر» می‌گویند، تقریباً در همة ابیات برجستة شعر فارسی هست. بنا بر این صنعت یا آرایه که تقریباً در همة ابیات برجستة شعر فارسی هست میان اجزای سخن، میان کلمات شاعر، ارتباطی بیش از ارتباط معمولی دیده می‌شود. آقای دکتر شفیعی کدکنی دربارة همین گریه و همین حال و هوا با همین اجزا ولی با ترکیبی دیگر می‌گوید:    چون صاعقه در کورة بی‌صبری‌ام امروز    از صبح که برخاسته‌ام ابری‌ام امروز      صاعقه از لحظة تولدش تا لحظة خاموش شدنش شاید ۴ ـ ۳ ثانیه بیشتر طول نکشد. اگر خیلی طولانی باشد ممکن است 30 ثانیه باشد. رعد که می‌زند، برق که می‌زند، انگار خیلی بی‌تاب است. سریعاً می‌خواهد بیاید، چیزی بگوید و برود. فریادی بزند و برود. چون صاعقه در کورة بی‌صبری‌ام امروز/ از صبح که برخاسته‌ام ابری‌ام امروز. یک چیزی در عالم طبیعت منجر به باران می‌شود: هوای گرفتة ابری که می‌دانیم منجر به رعد و برق و منجر به باران خواهد شد، و یک چیزی در ذات و درون انسان، در ذهن انسان؛ یعنی گرفتگی احوال که می‌دانیم حاصل آن باران خواهد شد؛ همین چیزی که استاد شهریار نیز گفته است: باران به دامن است هوای گرفته را.      این تناسب‌ها در شعر کسانی که مقداری سهل‌انگار هستند، کمتر دیده می‌شود. بیشتر توجه آنها به تناسب‌های معمولی است که از طریق روایت و از طریق دستور زبان حاصل می‌شود.     ]]> مدرسه دعبل Sun, 03 Jun 2018 11:36:04 GMT http://deabel.org/vdcbsgbf.rhbf8piuur.html جلسة بیستم: قواعد مربوط به شعر موزون و مقفی (۲) http://deabel.org/vdcb0gbf.rhbfgpiuur.html درس‌گفتارِ درون‌مایة مداحی: آشنایی با عناصر شعری، زیبایی‌شناسی و آرایه‌ها   جلسة بیستم: قواعد مربوط به شعر موزون و مقفی (۲) استاد اسماعیل امینی      دربارة غلط‌هایی که در قافیه رایج است، قبلاً به مواردی اشاره کردیم. یکی دیگر از غلط‌های رایج در قافیه که پنهان‌تر است و فهمیدن آن دقت بیشتری می‌خواهد، این است که ما تصور می‌کنیم قافیه بر اساس کلماتی ساخته می‌شود که حرف آخرشان به هم شبیه است. این اشتباه را گاهی معلم‌ها نیز در درس دادن دارند؛ می‌گویند قافیه بر اساس حرف «روی» است. حرف روی یعنی حرف اصلی آخر کلمه که تکرار می‌شود. بنابراین چون توضیحات دیگری در مورد قافیه نمی‌دهند، کسانی که تازه‌کار هستند دچار اشتباه می‌شوند.      در کلماتی که یک هجایی هستند، گاهی با چند حرف مواجه هستیم. مثلاً کلمة «دست» یک هجا دارد؛ اما در این کلمه با چند حرف مواجه هستیم که یکی از این حرف‌ها را اصطلاحاً حرف صدادار یا مصوت و به بیان دیگر «واکه» می‌گویند. در کلمة دست، یک مصوت «اَ» در بالای حرف «د» داریم و سه صامت: «د»، «س» و «ت». برخی شاعران به‌نادرستی مثلاً «دست تو» و «بخت تو» را قافیه می‌کنند. با این استدلال که در هر دو مصوت «اَ» وجود دارد و هر دو به «ت» ختم شده‌اند؛ اما این دو نمی‌توانند قافیه باشند؟ زیرا قاعدة قافیه این است که بعد از حرف صدادار، بعد از مصوت، هر واجی که داشتیم، هر چقدر مصوت داشتیم و هر صدایی که داشتیم، بعد از آن باید عیناً تکرار شود. در کلمات دست و بخت می‌بینیم هم‌سانی از حرف صدادار به بعد رعایت نشده است. در کلمة دست بعد از مصوت با «س» مواجه هستیم و در کلمة بخت با «خ». به همین ترتیب «دست» و «دشت» نیز به‌رغم شباهت‌شان نمی‌توانند قافیه باشند؛ زیرا در کلمات قافیه بعد از مصوت، همة صداهایی که وجود دارند باید عیناً تکرار شوند. حتی اگر مقدارشان خیلی زیادتر از دو حرف بود؛ مثلاً «دست‌هایت» را نمی‌توانیم با «دشت‌هایت»  قافیه کنیم؛ حتماً باید بعد از حرف صدادار یا مصوت، هر چه بود عیناً تکرار شود؛ اما در این مثال در دست‌هایت «س» و در دشت‌هایت «ش» داریم که قاعده را رعایت نمی‌کنند. این عیبی است که در قافیه‌سازی زیاد می‌بینیم.      مخاطبی که خیلی حرفه‌ای نیست و گوشش عادت نکرده، ممکن است متوجه این عیب نشود؛ اما کسانی که صاحب‌نظر و متخصص هستند و زیاد شعر خوانده‌اند، متوجه این عیب می‌شوند؛ در عین حال این‌گونه قافیه‌سازی به لحاظ موسیقی نیز در شعر کاستی ایجاد می‌کند.         یک مسئلة دیگر دربارة قافیه این است که آیا انواع «ی» می‌تواند در قافیه کنار هم قرار گیرد؟ مثلاً در شعر حافظ:    در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی    خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی    دل که آیینة شاهی است غباری دارد    از خدا می‌طلبم صحبت روشن‌رایی    شرح این قصه مگر شمع بر آرد به زبان    ور نه پروانه ندارد به سخن پروایی     در این شعر حافظ مبنای قافیه چیست؟ کلمات قافیه در این شعر عبارتند از: شیدا، جا، را و پروا. در این‌جا مهم نیست که بعضی کلمات ساده و کلمات یک جزئی، به دو قسمت تجزیه شوند؛ اما «ایی» که در کلمات قافیه قرار گرفته‌اند از جنس «ی» نکره هستند؛ مثل شیدایی. در زبان فارسی «ی» نکره و «ی» وحدت برای سخن گفتن از چیزهایی است که قبلاً در مورد آنها حرفی نزده‌ایم و برای ما ناشناخته‌اند؛ مثلاً می‌گوییم: کتابی خریدم یا مردی را دیدم؛ اگر قبلاً برای ما شناخته شده باشد یا با او حرف زده باشیم، می‌گوییم: کتاب را خریدم؛ یعنی کتابی را که قرار بود، بخرم، کتابی که معرفی شده بود؛ اما اگر بگوییم: کتابی خریدم یعنی کتابی که ناشناخته است. مثلاً خانه‌ای خریدم، اما اگر بگوییم: خانه را خریدم، یعنی خانه‌ای که از قبل می‌شناختم. اصطلاحاً وقتی شناخته شده است به آن «معرفه» می‌گویند و وقتی ناشناس است، «نکره» می‌گویند.      «ی» نکره در فارسی جنس تکیه‌اش با انواع «ی»های دیگر فرق دارد؛ مثلاً شیدایی در این شعر حافظ به صورت نکره آمده و با حالت مصدری از لحاظ تلفظ فرق می‌کند. بنابراین رعایت کردن «ی» نکره در قافیه و هم‌چنین گونه‌های دیگر «ی» که تکیة همة آنها تقریباً شبیه هم است و با هم می‌تواند بیاید، به لحاظ موسیقی اهمیت دارد. کاربرد هم‌زمان آنها یعنی این‌که کسی قافیة «ی» نکره را با گونه‌های دیگر «ی» در کنار هم بیاورد، از نظر قاعده شاید خیلی غلط نباشد، اما از نظر موسیقی به‌ویژه وقتی قرار است با ملودی خوانده شود، مثلاً با سبک نوحه‌خوانی خوانده شود یا همراه موسیقی اجرا شود، اهمیت پیدا می‌کند. این موضوع را شاعران بزرگ ما رعایت کرده‌اند، برخی از شاعران هم رعایت نکردند؛ اما وقتی رعایت نمی‌کنیم باید شعر آن‌قدر قوی باشد که آن تفاوت تکیه‌ها شنیده نشود؛ که معمولا خیلی هم سخت است. بنابراین این را هم باید در قافیه رعایت کنیم که قافیه‌ها را از یک جنس «ی» کنار هم بیاوریم؛ چه «ی» حرف اصلی قافیة ما باشد، چه بصورت پسوند و به عنوان افزوده‌ها باشد؛ هیچ فرقی نمی‌کند؛ ما ناگزیر هستیم که این را نیز در قافیه رعایت کنیم.     ]]> مدرسه دعبل Sat, 02 Jun 2018 12:02:46 GMT http://deabel.org/vdcb0gbf.rhbfgpiuur.html جلسة نوزدهم: قواعد مربوط به شعر موزون و مقفی(۱) http://deabel.org/vdcaaone.49nuo15kk4.html درس‌گفتارِ درون‌مایة مداحی: آشنایی با عناصر شعری، زیبایی‌شناسی و آرایه‌ها   جلسة نوزدهم: قواعد مربوط به شعر موزون و مقفی(۱) استاد اسماعیل امینی      دربارة قافیه و ردیف، قبلاً توضیحاتی داده شد. اشکالات خیلی رایجی در قافیه‌بندی هست. خیلی از کسانی که تازه شروع به شعر گفتن می‌کنند و گاهی حتی شاعران باتجربه، متوجه این اشکالات نیستند. مثلاً در ترکیب‌بند محتشم:    این کشتة فتاده به هامون حسین توست    این صید دست‌وپا زده در خون حسین توست      جملة «حسین توست» که در شعر تکرار شده، ردیف شعر است. بنابراین اگر شاعر در شعرش ردیف داشت، ملتزم است که ردیف را در همة جاهایی که قافیه هست، عیناً تکرار کند؛ اما تکرار کردن ردیف، شعر را از قافیه بی‌نیاز نمی‌کند. بعضی از دوستان شاعر تصور می‌کنند، وجود ردیف در شعر کافی است و پیش از آن قافیه نمی‌آورند؛ مثلاً:    این‌جا کربلای حسین است    این‌جا شهادت‌گاه حسین است      همین‌طوری! یعنی با این جملة «حسین است» به عنوان ردیف شعر، پیش از آن هر جمله‌ای که دلش می‌خواهد می‌آورد و تصور می‌کند شعر گفته است. این عیبی است که در کار تازه‌کارها خیلی دیده می‌شود. یعنی ردیف را با قافیه اشتباه می‌گیرند؛ ردیف شعر را عیناً تکرار می‌کنند، بدون این‌که قافیه بیاورند. در حالی که مثلاً در مورد ذکر شده، «کربلا» و «شهادت‌گاه» نمی‌تواند با هم قافیه باشند. بنابراین شعرهایی که ردیف دارند، حتماً نیازمند قافیه نیز هستند. پیش از ردیف، حتماً باید قافیه بیاید. در همان بندی که از ترکیب‌بند محتشم خواندیم؛ یعنی:    این کشتة فتاده به هامون حسین توست    این صید دست‌وپا زده در خون حسین توست    این ماهی فتاده به دریای خون که هست    زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست   کلمه‌هایی که با هم قافیه می‌شوند، پیش از ردیف آمده‌اند: هامون، خون، افزون و ... .    عیب دیگری که در مورد قافیه هست، این است که بعضی از دوستان شاعر، کلماتی را که پسوند دارند، کنار هم می‌گذارند و خیال می‌کنند قافیه درست کرده‌اند. مثلاً: از همه عاشق‌تر، از همه مهربان‌تر، از همه زیباتر. یعنی صفت‌های مختلف را با پسوند «تر» که برای صفت تفضیلی استفاده می‌شود، به‌کار می‌برند و خیال می‌کنند قافیه ساخته‌اند. در حالی که پسوندها، کلمات جداگانه‌ای حساب می‌شوند و در اصطلاح زبان‌شناسی به آنها تک‌واژ وابسته می‌گویند. اینها چون خودشان کلمات جداگانه‌ای حساب می‌شوند، نمی‌شود در شعر با تکرارشان قافیه بسازیم؛ مثلاً اگر می‌خواهیم با «مهربان‌تر» قافیه بسازیم، باید یا «تر» را مبنای قافیه قرار دهیم یا «مهربان» را. اگر مهربان را قافیه قرار دهیم، مثلاً بی‌نشان‌تر، یا بی‌کران‌تر، می‌توانند قافیه باشند، که در این صورت پسوند تر نیز تکرار شده است؛ اما خود پسوند نمی‌تواند مبنای قافیه قرار گیرد. این مشهورترین غلطی است که در قافیه وجود دارد؛ یعنی تکرار پسوند، وقتی که تکرار علامت جمع باشد؛ مثلاً علامت «ها» که در فارسی علامت جمع است، یا علامت «ان» که علامت جمع است. به این ترتیب که مثلاً درختان و قهرمانان یا رودها و جنگل‌ها را به‌نادرستی با هم قافیه در نظر می‌گیرند. یا مثلاً قهرمانان کربلا، دلیران کربلا و شهیدان کربلا؛ که به عنوان قافیه صحیح نیستند؛ چون «ان» در قهرمان جزو کلمه است، اما در شهیدان علامت جمع است که به شهید اضافه شده است. در ادامه نیز دلیران کربلا، بزرگان کربلا و ... که قافیه‌های صحیحی نیستند و نمی‌شود به این شکل قافیه ساخت. یعنی پسوند را نمی‌توانیم مبنای قافیه قرار دهیم.      به این اشکال اصطلاحاً «ایطا» و برخی نیز «قافیة شایگان» می‌گویند. ایطای جلی یعنی ایطای آشکار به معنای تکرار پسوندهاست، که نمی‌تواند مبنای قافیه قرار گیرد. یعنی کسی که می‌خواهد قافیه بسازد، نباید پسوندها را جزو اصل کلمه حساب کند. البته کلمه‌ای که پسوند دارد ممکن است یک بار در کنار کلمه‌ای که پسوند ندارد، کنار هم قافیه بسازد. مثلاً در شعر حسین منزوی:    شتک زده‌ست به خورشید خون بسیاران    بر آسمان که شنیده‌ست از زمین باران؟      «ان» در بسیاران علامت جمع و در باران جزو کلمه است؛ اما در کل شعر فقط یک بار «ان» پسوند نیست و در باقی ابیات و قافیه‌های این شعر، «ان» در کلمة قافیه پسوند است.    شتک زده‌ست به خورشید خون بسیاران    بر آسمان که شنیده‌ست از زمین باران؟    هر آنچه هست به جز کُند و بند خواهد سوخت    از آتشی که گرفته‌ست در گرفتاران    ز شعر و زمزمه شوری چنان نمی‌شوند    که رطل‌های گران‌تر کشند می‌خواران      در این قافیه‌ها اگر علامت جمع را بر داریم، با کلماتی مواجه می‌شویم که آن کلمات با هم قافیه هستند: بسیار، گرفتار، می‌خوار و ... ؛ بنابراین کسی که دوست دارد شعر موزون و مقفی بگوید، مجبور است به قواعد آن ملتزم باشد؛ نمی‌تواند بگوید من از وزن و قافیه چیزی نمی‌دانم، ولی می‌خواهم غزل یا مثنوی بگویم، یا قصیده و ترکیب‌بند بسازم. آموختن این موارد خیلی هم ساده است. رعایت کردن قواعد مربوط به شعر موزون و مقفی کار دشواری نیست.     ]]> مدرسه دعبل Wed, 30 May 2018 13:27:01 GMT http://deabel.org/vdcaaone.49nuo15kk4.html جلسة هجدهم: تمرین سادة عروض و ارکان شعر فارسی http://deabel.org/vdcjohet.uqe8ozsffu.html درس‌گفتارِ درون‌مایة مداحی: آشنایی با عناصر شعری، زیبایی‌شناسی و آرایه‌ها   جلسة هجدهم: تمرین سادة عروض و ارکان شعر فارسی استاد اسماعیل امینی      در جلسات قبل چند تمرین برای درک و دریافت وزن شعر ارائه شد. برای کسانی که ارکان شعری را می‌شناسند، تمرین دیگری درخصوص دریافت وزن شعر وجود دارد. ارکان شعری نیز علم رازآمیزی نیست و این‌طور نیست که در دست‌رس همه نباشد. ارکان شعری خیلی ساده‌اند؛ تعداد آنها خیلی کم است، مواردی که در شعر فارسی کاربرد دارند، حداکثر 20 عدد هستند که از این‌ها ۱۲ ـ ۱۰ مورد، خیلی پرکاربرد است. ارکان شعری به چه می‌گویند؟ به همین کلمات دو بخشی، سه بخشی یا چهار بخشی که شعر را می‌سازند. ارکان شعری فارسی متداول، معمولاً سه بخشی و چهار بخشی هستند؛ 5 بخشی هم خیلی کم داریم.      مشهورترین کتاب‌های شعر فارسی مثلاً شاهنامه، مثنوی معنوی و بوستان سعدی هستند. بوستان سعدی و شاهنامه بر اساس تکرار این رکن هستند: فعولن. بوستان و شاهنامه هر دو این‌طور هستند: بنام خداوند جان و خرد؛ فعولن فعولن فعولن فعل. ما نمی‌خواهیم وارد بحث تقطیع شویم که مربوط به دانشجوهای ادبیات و کار متخصصان این رشته است؛ آن با کاری که شاعر می‌کند، فرق دارد؛ اما ما می‌توانیم بعضی از رکن‌های مشهور را بنویسیم؛ مثلاً در مثنوی معنوی بنیان وزن بر این رکن است: فاعلاتن. بشنو از نی چون حکایت می‌کند؛ فاعلاتن فاعلاتن فاعلات. وزن در مثنوی معنوی بر اساس تکرار فاعلاتن است. یا مثلاً همة دو بیتی‌ها بر اساس تکرار این رکن است: مفاعیلن. الهی آتش عشقم به جان زد؛ مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل. ما می‌توانیم رکن‌های مشهور را بنویسیم که موارد مشهور و پرکاربرد زیاد نیستند؛ مثلاً یک مورد مستفعلن است. وقتی می‌خواهیم تمرین را آغاز کنیم، لازم نیست که همة رکن‌ها را در ابتدا یاد بگیریم. برای شروع این‌که ۵ ـ ۴ رکن خیلی مشهور را بنویسیم و با آن تمرین کنیم، کافی است؛ مثلاً برای مستفعلن:    ای رستخیز ناگهان ای رحمت بی‌منتهی    ای آتشی افروخته در بیشة اندیشه‌ها      مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن. این هم یکی از رکن‌هاست که اصطلاحاً به آن «رجز» می‌گویند؛ چون رجزخوانی هم براساس این رکن بوده است. برای تمرین، از همان رکن ساده‌تر فعولن شروع می‌کنیم. این تمرین، بسیار ساده است و برای دوستان شاعر که با موسیقی کلمات سر و کار دارند، می‌تواند خیلی هم سرگرم‌کننده باشد. یک فعولن می‌نویسیم، یا می‌توانیم در ذهن‌مان بنویسیم. تلاش می‌کنیم کلمه‌ای پیدا کنیم که آهنگش مثل این باشد؛ یعنی فعولن؛ مثلاً نوشتم، فعولن؛ کجایی، فعولن؛ دل من، فعولن. این کار را بدون توجه به معنی کلمات انجام می‌دهیم. اگر کسی این تمرین را در ساعت‌هایی که بیکار است برای چند روز انجام دهد، خیلی راحت، به‌سادگی به این بحر مسلط می‌شود. بنابراین می‌تواند به‌راحتی هم به خواندن شعر، هم به سرودن شعر، هم به ترمیم کارهایی که خودش انجام داده، مسلط شود.      یکی از استادان برجستة عروض و وزن شعر فارسی پیشنهاد کرده است که می‌توانید همة وزن‌های شعر را بر اساس همین کلمات: می‌نویسم، نوشتم و نوشته‌ام، بسازید؛ یعنی جای این‌که بنویسیم: فعولن فعولن فعول، بگوییم: نوشتم نوشتم نوشت. مثلاً جای فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلات، بگوییم: می‌نویسم می‌نویسم می‌نویسم می‌نویس. این‌طور هم می‌شود. برای این‌که ارتباط ما با ارکان عروضی قطع نشود، این تمرین ساده‌ای است. یک نکتة جالب هم این است که این ارکان یعنی: فعولن، فاعلاتن، مستفعلن، مفاعیلن، متفاعل، این‌ها را هم شاعران فارسی‌زبان به‌کار می‌برند، هم شاعران ترک‌زبان و هم شاعران عرب‌زبان؛ بنابراین در کل منطقة خاورمیانه و همسایه‌های ما، یعنی در قلمرو زبان فارسی، ترکی و عربی، برای هر شاعری که با وزن شعر آشناست، اگر بگوییم من شعری در بحر متقارب گفته‌ایم، او متوجه می‌شود که شعر به فعولن گفته شده است. مثل دستگاه‌های موسیقی که در برخی جوامع مشترک هستند و نت‌ها که در کل عالم مشترک است؛ مثلاً اگر بگویید «سی بمل» هر موسیقی‌دانی در هر جای عالم می‌فهمد سی بمل چیست؛ چون یک زبان مشترک است. ارکان عروضی نیز زبان مشترک در میان شاعران است.      این تمرین، یعنی یکی در میان نوشتن ارکان و کلمات، خیلی راحت می‌تواند ذهن کسی را که علاقه‌مند به شعر است و با شعر سر و کار دارد، موزون کند. نکتة دیگر این‌که گذشتگان ما، گاهی جای این رکن‌ها از دو الگوی خیلی ساده استفاده می‌کردند: یکی «تَ» و دیگری «تن»؛ به این ترتیب همة ارکان عروضی و همة وزن شعر فارسی، حتی ریتم‌های موسیقی را با همین دو الگو نشان می‌دادند. اگر بخواهیم فعولٌ را با این الگوهای ساده‌تر نشان دهیم، این‌طور می‌شود: تتن تن. نوشتم، تتن تن؛ کجایی، تتن تن؛ مثلاً کجا بودی، تتن تن تن.      قدیمی‌های این‌طور عروض و وزن را یاد می‌دادند. موقعی که علم عروض خیلی رایج نبود، بیشتر دست موسیقیدان‌ها بوده و با این دو الگوی خیلی ساده یاد می‌دادند. این روش چیزی شبیه به صفر و یک است؛ چیزی مثل نقطه و خط تلگراف است. این روش نیز روش خوبی است که می‌توانیم با تمرین آن، موسیقی کلمات را یاد بگیریم. برای این تمرین فرقی نمی‌کند چه کلماتی را به‌کار بریم؛ مثلاً ای دل من، تن تتن تن. این صداها از ریتم موسیقی آمده است. کسی که می‌خواسته ریتم را یاد دهد به شاگردش، ضربه که می‌زده، از آنجا درآمده. مثلا می‌گفته این‌طور بزن: تتن تن تن، تتن تن تن. بعدها این‌ها تبدیل به افاعیل عروضی می‌شود؛ مثلاً تتن تن تن، مفاعیلن. چرا از فعولن، مفاعیلن، مستفعلن استفاده شده است؟ زیرا کسی که اولین‌بار این علم را مدون کرده، استاد صرف و نحو و استاد دستور زبان عربی بوده است و در صرف و نحو از این افاعیل استفاده می‌شود. احتمالاً اگر استاد رشتة دیگری بود، از اصطلاحات دیگری استفاده می‌کرد. خود این‌ها چندان اهمیت ذاتی ندارند، فقط یک اصطلاح هستند که واضع و بنیان‌گذار علم عروض چون خودش اهل صرف و نحو بوده، از این‌ها استفاده کرده است. شاید اگر باغبان بود، برای این‌که وزن را آموزش دهد از اسم گل‌ها استفاده می‌کرد. مهم آن است که این الگوی سادة تتن تن، یعنی دو صدای «ت» و «تن» برای یاد گرفتن موسیقی همة کلمات کفایت می‌کند.     ]]> مدرسه دعبل Tue, 29 May 2018 10:58:37 GMT http://deabel.org/vdcjohet.uqe8ozsffu.html جلسة هفدهم: وزن شعر و موسیقی کلمات http://deabel.org/vdcexo8x.jh8wvi9bbj.html درس‌گفتارِ درون‌مایة مداحی: آشنایی با عناصر شعری، زیبایی‌شناسی و آرایه‌ها   جلسة هفدهم: وزن شعر و موسیقی کلمات استاد اسماعیل امینی      دربارة شعر تصوری وجود دارد که خیلی هم رایج است. عموم مردم و نیز بسیاری از شاعرانی که خیلی مطالعات ادبی ندارند، خیال می‌کنند وزن شعر چیز خیلی مهم و علم خاصی است که هر کسی ندارد و دست پیدا کردن به قواعد وزن شعر دست‌نیافتنی است؛ حتی برخی شاعران قدیم می‌گفتند اشعارشان از یک عالم دیگری، از عالم بالاتری، به آنها القاء می‌شود. برخی می‌گفتند در خواب به من الهام شده و از این حرف‌ها که غالباً باطل است.      وزن و یاد گرفتن وزن شعر کاری است که با تمرین به‌راحتی برای هر کسی میسر است، علم بسیار ساده‌ای است، اصلاً کار سختی نیست؛ هیچ راز و رمزی هم ندارد. علت این‌که هم شاعران و هم دانشجوهای ادبیات، خیلی دیر وزن را یاد می‌گیرند، این است که علم وزن شعر فارسی، علم عروض، اصطلاحات سخت و پیچیده‌ای دارد و گاهی هم عیب از ما معلم‌هاست که نمی‌توانیم به‌خوبی آن را بیان کنیم؛ بنابراین وزن را که خیلی ساده، خیلی طبیعی و خیلی دلنشین است، به یک معمای عجیب و غریب تبدیل می‌کنیم؛ که باعث می‌شود هم شاعران و هم علاقه‌مندان به شعر کلافه شوند.      برای این‌که وزن را یاد بگیریم، کتاب‌های عروضی و علم عروض در جای خود محترم هستند، هر کس بخواهد می‌تواند به آنها مراجعه کند؛ اما در این درس برای این‌که ذهن ما موزون شود، ۳ ـ ۲ تمرین خیلی ساده می‌گوییم. پیش از این عرض می‌کنم که یاد گرفتن وزن، هیچ راه ساده‌ای ندارد؛ ساده‌ترین راهش این است که زیاد شعر بخوانیم و زیاد شعر بشنویم، اگر حافظة خوبی داریم، زیاد شعر حفظ کنیم. در حال حاضر تجهیزات زیادی در اختیار داریم و می‌توانیم یک شعر خوب را یا با صدای خودمان یا با صدای یک شاعر یا گویندة خوب ضبط کنیم و در گوشی همراه داشته باشیم و بارها بشنویم. بهترین راه یاد گرفتن وزن شعر، زیاد شعر خواندن، زیاد شعر حفظ کردن و زیاد شعر شنیدن است. کسی که می‌خواهد شاعری کند، چاره‌ای هم غیر از این ندارد که زیاد شعر بشنود؛ مثل کسی که می‌خواهد آهنگ‌سازی کند، که طبعاً باید صدای موسیقی‌های مختلف و سازهای مختلف را بشنود تا مهارت پیدا کند.      حالا فرض کنیم کسی اینها را یاد گرفته، شعر هم زیاد بلد است و زیاد شعر خوانده است، ولی باز هم در وزن می‌لنگد و اشکال دارد. با ۳ ـ ۲  تمرین ساده، کسانی که حوصله دارند، می‌توانند ذهن‌شان را موزون کنند. اولین تمرین این است که ما کلمات را بتوانیم بر اساس این‌که چند بخش و چند هجا دارند، بشناسیم؛ یعنی کلمات یک هجایی، دو هجایی و سه هجایی را بتوانیم تشخیص دهیم؛ که کار بسیار ساده‌ای است؛ مثلاً اگر نوشتیم «کربلا»، به‌سادگی بتوانیم تشخیص دهیم که چند هجا دارد: «کر» «ب» «لا»؛ سه هجا، سه بخش است. مثلاً «حسینیه»: «ح» «سی» «نی» «یه»، چهار بخش است. مثلاً «محرّم»: «مُ» «حر» «رم»؛ تشدیدها را هم باید رعایت کنیم. محرّم  روی «ر» تشدید دارد. بنابراین وقتی روی «ر» تشدید دارد، انگار دو مرتبه «ر» ادا می‌شود: «م» «حر» «ر» «م». اگر بخواهیم جدا بنویسیم، این‌طور می‌شود: «محرْرَم». یکی این است؛ یعنی تشخیص این‌که کلمه چند هجا دارد. یعنی حساس شدن به این‌که کلمات، چند هجایی هستند؛ آیا دو هجایی هستند؟ یا سه هجایی؟ یا چهار هجایی؟ کلمه پنج هجایی در فارسی خیلی کم است. معمولاً کلمات در فارسی یک، دو، سه یا چهار هجا دارند.      پس از تشخیص تعداد هجا، آنچه مورد نظر من است تمرین خیلی سرگرم کننده‌ای است؛ به‌خصوص این تمرین برای کسی که شاعر است و با موسیقی و با سبک‌های خواندن سر و کار دارد، می‌تواند خیلی جالب باشد. برای این نوع تمرین، یک کلمه را بنویسید؛ مثلاً همین کلمة «محرم». اگر آن را چهار بار تکرار کنیم، از درونش آهنگ در می‌آید؛ محرم محرم محرم محرم. این‌که می‌گویم چهار بار، برای این است که بیشتر شعرهای فارسی، چهار رکن دارند. بیشتر وزن‌های مشهور فارسی چهار رکن دارند؛ یعنی یک مصراعشان چهار بخش دارد، چهار قسمت دارد. یا سه رکن دارد. تکرار کردن یک کلمه، برای چهار بار، ما را کم‌کم با آهنگ‌ها، لحن‌ها و وزن‌هایی که در شعر فارسی وجود دارد، آشنا می‌کند.      برای مثال کلمة‌ دیگری را می‌نویسم: «نوشتم»؛ نوشتم نوشتم نوشتم نوشتم. اگر این تمرین را در ذهن خودمان تکرار کنیم، به‌تدریج ذهن ما را موزون می‌کند؛ ممکن است کلمات مفصل‌تر از این موارد یا کوتاه‌تر از این‌ها باشد؛ مثلاً کجا رفتی کجا رفتی کجا رفتی کجا رفتی. با این تکرار، آهنگ و وزن کلمات را خودبه‌خود پیدا می‌کنیم. لازم نیست شتاب‌زده باشیم و بخواهیم بدانیم که کجا رفتی، کدام از یک از افاعیل عروضی است، آن را نیز بعدها یاد می‌گیریم.      بسیاری خیال می‌کنند اگر کسی افاعیل عروضی را یاد گرفت، راز شعر را یاد گرفته است؛ در حالی که این موضوع بحث بسیار ساده‌ای است؛ برای مثال: کجا رفتی، مفاعیلن؛ محرم، فعولن؛ محرم محرم محرم محرم، فعولن فعولن فعولن فعولن؛ نوشتم نوشتم نوشتم نوشتم؛ فعولن فعولن فعولن فعولن. چیز بسیار ساده‌ای است؛ ولی نباید برای درک آن عجله‌ای داشته باشیم. اول باید این تمرین را انجام دهیم. این تمرین برای این‌که به‌راحتی موسیقی کلمات را یاد بگیریم، خیلی به ما کمک می‌کند؛ اما پیش‌تر یاد بگیرید که کلمات را با حوصله ادا کنید.      نسل جدید، بعضی کلمات را بریده‌بریده و شتاب‌زده ادا می‌کند. نه! با حوصله ادا کنید. مثلاً می‌نویسیم «خیمه‌ها»؛ اگر با شتاب ادا کنیم، می‌شود «خیم‌آ». در تمرینِ خیمه‌ها خیمه‌ها خیمه‌ها خیمه‌ها، اگر این شکلی ادا کنیم، موسیقی کلمات را یاد می‌گیریم. بنیان وزن شعر فارسی بر اساس یاد گرفتن موسیقی کلمات است؛ کسی که این را یاد نگیرد، اگر هزاران بار شعر را تقطیع کند، افاعیل عروضی را یاد بگیرد، اصطلاحات مربوط به افاعیل عروضی را یاد بگیرد، اسم بحرها را یاد بگیرد، هیچ فایده‌ای نخواهد داشت. چون کسی که ذهنش موزون نیست، با آن اصطلاحات به هیچ عنوان نمی‌تواند دریابد که موسیقی شعر از چه حاصل می‌شود.     ]]> مدرسه دعبل Mon, 28 May 2018 10:39:18 GMT http://deabel.org/vdcexo8x.jh8wvi9bbj.html جلسة شانزدهم: تکنیک‌های شعر و فنون ادبی؛ قاعدة قافیه http://deabel.org/vdceeo8x.jh8wfi9bbj.html درس‌گفتارِ درون‌مایة مداحی: آشنایی با عناصر شعری، زیبایی‌شناسی و آرایه‌ها   جلسة شانزدهم: تکنیک‌های شعر و فنون ادبی؛ قاعدة قافیه استاد اسماعیل امینی      برخی دوستانی که برای مجالس عزاداری امام حسین (ع)، یا برای مراسم مذهبی دیگر، شعر یا نوحه می‌گویند، تصور می‌کنند به دلیل مقدس بودن ضرورتی ندارد که تکنیک‌های شعر و فنون ادبی را یاد بگیرند. در حالی که، هرگاه برای خدمت به فرهنگ دینی اثری را ارائه می‌کنیم، آن محصول اگر بهترین کیفیت را داشته باشد، طبعاً تأثیرگذاری بیشتری دارد و توجه بیشتری را جلب می‌کند. کسی که وارد این حیطه شده است، یعنی شعر گفتن، نوحه گفتن، مدح و منقبت گفتن برای ائمه (ع)، به‌تدریج با فنون ادبی نیز آشنا می‌شود و دانش خودش را ارتقاء می‌دهد؛ بنابراین دامنة تأثیر سخنش نیز بیشتر می‌شود. ممکن است کسی که در هیئت نشسته، خیلی دانش ادبی نداشته باشد و توجهش بیشتر به موضوع باشد؛ اما به هر حال فقط او شنونده نیست. امروز روزگار و عصر ارتباط است. آثاری که ما در هیئت‌ها ارائه می‌دهیم، بیرون از هیئت نیز منتشر می‌شود. کسانی که اهل ادبیات هستند، صاحب‌نظر هستند، شاعران برجسته‌ای هستند، متوجه معایب کار ما می‌شوند. یکی از فنون بسیار ساده که در شعر مطرح است، مسئلة قافیه است. اگر به کتاب‌هایی که دربارة قافیه نوشته شده نگاه کنید، در آن کتاب‌ها بحث را خیلی مفصل مطرح کرده‌اند. به‌خصوص کتاب‌های قدیمی خیلی اصطلاحات پیچیده و سختی دارند که البته برای کسی که می‌خواهد متخصص ادبیات باشد ضروری است که آنها را یاد بگیرد و کل جزئیات را باید بلد باشد؛ اما کسی که می‌خواهد عملاً از قافیه استفاده کند، مثل کسی است که می‌خواهد رانندگی یاد بگیرد؛ راننده لازم نیست جزئیات مکانیزم ماشین را بلد باشد؛ راننده، مهندس مکانیک نیست؛ او می‌خواهد طرز استفاده از این وسیله را بلد باشد و مهارت پیدا کند تا از جایی به جای دیگر حرکت کند. یعنی برای متخصص ادبیات، قافیه یک چیز است، ولی برای شاعر چیز دیگر است.      در این درس برای این‌که قاعدة قافیه را به‌سادگی یاد بگیریم، آن‌چه را که در کتاب‌ها حتی در کتاب‌های درسی دورة دبیرستان به‌تفصیل گفته‌اند و گاه موضوع را پیچیده کرده‌اند، از این نکتة خیلی ساده شروع می‌کنیم؛ که ما کلمات را بخش می‌کنیم. در دوران تحصیلات ابتدایی که تازه با کلمات آشنا می‌شویم، برای خواندن و نوشتن، از بخش کردن استفاده می‌کنیم. به همین ترتیب می‌توانیم به‌سادگی قاعدة قافیه را نیز یاد بگیریم.      بعضی از کلمات یک‌بخشی هستند؛ مثلاً کلمة «کار» یک بخش دارد. کلمه «گل» یک بخش دارد. بعضی از کلمه‌ها بیشتر از یک بخش دارند؛ در زبان فارسی بیشتر کلمات دو بخشی، سه بخشی یا چهار بخشی هستند. «بخش» که می‌گوییم، یک لغت فارسی است؛ در عربی اصطلاحاً «هجا» می‌گویند؛ مثلاً می‌گویند این کلمه یک هجا و آن یکی دو هجا است. در انگلیسی «سیلاب» می‌گویند؛ که معادل همین بخش و هجا است؛ مثلاً می‌گویند که فلان کلمه سه سیلابی است.      درخصوص کلمة «کار»، اگر این کلمه چیز اضافه‌تری هم داشته باشد، مثلاً «کارگر»، در این صورت: «کار، گر» دو بخش می‌شود. بعضی‌ها می‌گویند: «کارِگر» که آن هم غلط نیست؛ «کا» «ر» «گر» که می‌شود سه بخش.      تقسیم کردن کلمات به بخش‌ها کار بسیار ساده‌ای است؛ که بچه‌ها در اول ابتدایی یاد می‌گیرند. مثلاً فرض کنید کلمة «گل» چیز دیگری اضافه داشته باشد، مثل «گلخانه»: «گل» «خا» «نه»؛ سه بخش است. این بخش کردن کلمات کار بسیار ساده‌ای است؛ این کار از هر کسی بر می‌آید و علم خاصی هم نمی‌خواهد. اما اگر بخواهیم از طریق علمی بگوییم که کلمات چه‌طور بخش می‌شوند، یعنی نخواهیم مثل بچه‌های ابتدایی دست‌های‌مان را برای بخش کردن تکان بدهیم، در این صورت گفته می‌شود: هر کلمه‌ به تعداد حرف‌های صدادار، به تعداد مصوت‌هایی که دارد، همان‌قدر هم بخش دارد. مصوت‌های فارسی این شش مورد هستند: «اَ»، «اِ» ، «اُ» و امتدادیافتة همین‌ سه مورد یعنی «آ»، «ای» مثلاً صدایی که در کلمة «دین» هست؛ نه صدایی که در کلمة «دِین» هست؛ چون اولی «یی» است و دومی «ی»؛ و صدای «او». این شش مورد مصوت‌های فارسی هستند. هر کدام از این‌ها در هر کلمه‌ای باشند به تعداد این‌ها، آن کلمه بخش هم دارد. یعنی اگر کلمه‌ای چهار مصوت داشت، چهار بخش است، اگر دو مصوت داشت، دو بخش است. به مصوت‌های بالایی اصطلاحاً مصوت‌های کوتاه می‌گویند و به مصوت‌های پایینی مصوت‌های بلند می‌گویند. در عربی، فقط مصوت‌های کوتاه داریم، مصوت بلند نداریم. مصوت‌های بلند، امتدادیافتة مصوت‌های کوتاه هستند. در فارسی، شش مصوت داریم.      برای یاد گرفتن قاعدة قافیه، کلماتی را که می‌خواهیم در قافیه بیاوریم، بخش می‌کنیم؛ مثلاً کلمة گلستان: «گُ» «لس» «تان»؛ سه بخش می‌شود. آنچه در قافیه مؤثر است، فقط بخش آخر کلمه‌ها است. معمولاً موسیقی قافیه روی بخش آخر کلمه قرار می‌گیرد؛ مگر این‌که این کلمه، بعدها پیوسته‌هایی داشته باشد.. قاعدة قافیه به همین سادگی است. کسی که می‌خواهد قافیه بسازد، اولین صدا را می‌تواند تغییر دهد و با تغییر دادن اولین صدا، قافیه ساخته می‌شود. یعنی در هر بخشی از کلمه که قافیه روی آن قرار می‌گیرد ـ که معمولاً بخش آخر کلمه است ـ با تغییر دادن اولین صدا می‌توانیم قافیه بسازیم.      کلمه‌های فارسی اغلب دو هجایی، سه هجایی و چهار هجایی هستند. خیلی کم، کلمة پنج هجایی و بیشتر داریم. بنابراین به‌سادگی می‌توانیم، هم کلمات را بخش کنیم، هم قافیه را یاد بگیریم. برای این‌که راحت بتوانیم قافیه و همة قافیه‌های احتمالی یک حرف را حدس بزنیم، از همین قاعدة ساده استفاده می‌کنیم و تعدادی قافیه می‌سازیم. با این روش هم تشخیص دادن قافیه و هم ساختن قافیة جدید خیلی ساده است.      برای مثال به کلمة «دست» توجه کنید. دست، یک بخش دارد؛ یک مصوت «اَ» دارد. ما برای ساختن قافیه فقط می‌توانیم «د» را عوض کنیم؛ آن صدا را نمی‌توانیم عوض کنیم؛ صدا باید باشد؛ بنابراین با عوض کردن «د» با همین حروف الفبا که داریم؛ مثلاً ب، پ، ک، ت، ش و ... می‌توانیم برای «دست» قافیه بسازیم. فرض کنید «و» بگذاریم، می‌شود «وست»؛ که می‌تواند با دست قافیه باشد. اما می‌گوییم وست معنی ندارد؛ پس می‌تواند بخشی از یک کلمه باشد؛ مثلاً «پیوست». یا مثلاً «ل» بگذاریم، می‌شود «لست». لست نیز هجایی است که خودش به‌تنهایی معنی ندارد؛ اما می‌تواند بخشی از کلمه باشد؛ مثلاً «الست». به همین سادگی قافیه ساخته می‌شود.      برخی به‌اشتباه خیال می‌کنند در قافیه فقط حرف آخر مطرح است؛ مثلاً «دست» را با «بخت» قافیه می‌کنند و خیال می‌کنند که قافیة آنها درست است؛ در حالی که قافیه فقط بر اساس یک حرف ساخته نمی‌شود؛ قافیه بر اساس یک بخش ساخته می‌شود؛ بخشی از کلمه که حرف اولش، یعنی صامت اولش می‌تواند تغییر کند؛ اما بقیة صداها باید عیناً تکرار شود. در کلمة بخت به عنوان یک قافیه برای دست، درست است که صدای «اَ» تکرار شده، اما این مشکل وجود دارد که به جای صدای «س»، صدای «خ» آمده است؛ بنابراین، این قافیه اشکال دارد.      نکتة دیگر در قافیه، این‌که مصوت‌های بلندِ «آ» و «او» خودبه‌خود می‌توانند مبنای قافیه باشند؛ چون گاهی به اندازة یک هجا، خودشان اهمیت دارند. یعنی همة کلماتی که با «آ» تمام می‌شوند، می‌توانند در قافیه قرار گیرند. همة کلماتی که با «او» تمام می‌شوند، نیز می‌تواند در قافیه قرار بگیرند؛ اما صدای «ای»، چون موسیقی‌ای که در ادای کلام ایجاد می‌کند کم می‌شود و قدری هماهنگی کلمات را زایل می‌کند و به دلایل دیگری که در علم قافیه وضع کرده‌اند و خود شاعران نیز به‌طور تجربی دریافته‌اند، نمی‌تواند مبنای قافیه باشد. یعنی «آ» و «او» خودشان به‌تنهایی به اندازة هجا عمل می‌کنند و می‌توانند مبنای قافیه باشند اما «ای» نمی‌تواند.      قاعدة قافیه به همین سادگی است که هر کس ظرف ۲۰ ـ ۱۵ دقیقه می‌تواند آن را یاد بگیرد و به دیگران نیز یاد دهد. حیف است درس به این سادگی را یاد نگیریم، بعد که زحمت می‌کشیم و شعر می‌گوییم، شعرهای ما اشکال قافیه‌ای داشته باشد.     ]]> مدرسه دعبل Sun, 27 May 2018 11:12:20 GMT http://deabel.org/vdceeo8x.jh8wfi9bbj.html جلسة پانزدهم: کاربست صحیح آیات قرآن در تلمیح http://deabel.org/vdch6wnx.23ni-dftt2.html درس‌گفتارِ درون‌مایة مداحی: آشنایی با عناصر شعری، زیبایی‌شناسی و آرایه‌ها   جلسة پانزدهم: کاربست صحیح آیات قرآن در تلمیح استاد اسماعیل امینی      برای استفاده کردن از آیات قرآن کریم و تعابیر قرآنی، چند شیوه در شعر وجود دارد؛ اگر مستقیماً آیة قرآن کریم را عین خودش نقل کنیم، اصطلاحاً به آن «درج» و «تضمین» می‌گویند که در آن عین آیه را نقل می‌کنیم؛ مثلاً در آغاز مخزن الاسرار، نظامی می‌گوید:    بسم الله الرحمن الرحیم    هست کلید در گنج حکیم      بعضی از معلمان بی‌ذوق، این بیت را به جای این‌که همین شکلی تلفظ کنند، به شاگردان و دانش‌آموزان خود یاد داده‌اند که بخوانید: «بسم اله رحمن رحیم». برای این‌که وزن درست درآید. گویی که نظامی وزن را نمی‌شناخته و حالا ما بعد از قرن‌ها کشف کرده‌ایم که شعر نظامی اشکال وزنی داشته است و ما اشکال او را درست کردیم! در حالی که این شعر به همان صورت است: بسم الله الرحمن الرحیم؛ یعنی مفعولن مفعولن فاعلن. بعد، مفتعلن مفتعلن فاعلن؛ هست کلید در گنج حکیم. که بحر سریع است؛ در واقع، از فروع بحر صریع است و هیچ اشکالی ندارد.      گاهی شاعر آیات قرآن کریم را عیناً به‌کار می‌برد. گاهی، تصرف کوچکی می‌کند؛ هم به ‌لحاظ معنایی ممکن است تصرفی کند، هم به‌لحاظ تلفظ؛ اما این‌طور نیست که درست را به غلط بدل کند؛ مثلاً مولانا می‌گوید:    پس عدم گردم عدم چون ارغنون    گویدم که انا الیه راجعون      یعنی انا لله و انا الیه راجعون؛ بخش آخر را آورده: انا الیه راجعون؛ یک «که» فارسی هم اضافه به عنوان موصول اضافه کرده است. اگر تغییری در صورت آیه ایجاد شود، اصطلاحاً به آن شیوة «حل و تحلیل» می‌گویند؛ یعنی تغییری ایجاد شده است. گاهی هم فقط به مضمون یکی از آیات اشاره می‌شود؛ نه به خود آیه. این نیز تلمیح محسوب می‌شود؛ مثلاً مولانا می‌گوید:    دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالش    به که ماند به که ماند به که ماند به که ماند      به که ماند، ترجمه‌ای است از «لیس کمثله شی‌ء» یا «لم یکن له کفوا احد». تلمیح به این معناست، استفاده از مفاهیم قرآنی است. اما تازگی‌ها رایج شده که بعضی دوستان شاعر، در نوع تلفظ کلمات قرآنی تغییر ایجاد می‌کنند؛ که پذیرفتنی نیست؛ مگر این‌که زیبایی کار آن‌قدر زیاد باشد که آدم بگوید می‌ارزد؛ مثلاً در آیة: یا ایها المزّمّل، مزمل تشدید دارد؛ هم روی «ز»، هم روی «م» هم روی «ل». این‌که این آیه را این‌طور بگوییم:    همین که گفتی بیا برادر    کسی صدا زد عزیز مادر    تو هم قُم اللیل باش    یا ایها المزمل ابوالفضائل      یعنی خواننده را مجبور کنیم که کلمة قرآنی را بدون تلفظی که در قرآن متداول است بخواند. یکی از دوستان شاعر شعر زیبایی گفته، اما این‌طور سروده است:    عشق سوزان است بسم الله رحمن رحیم    هر که خواهان است بسم الله رحمن رحیم      در بسم الله الرّحمن الرّحیم، روی «ر» تشدید است. چون «ر» جزو حروف شمسی است، الف و لام خوانده نمی‌شود. در بسم الله الرحمن الرحیم. ما نمی‌توانیم مثل مضاف و مضاف‌الیه فارسی یا موصوف و صفت فارسی این کلمات را با کسره بگوییم: بگوییم رحمانِ رحیم. رحمانِ الرّحیم است. این موضوع از همین‌جا باب شد. تازگی‌ها دیده‌ام که بعضی از مجری‌ها و گوینده‌ها نیز همین شکلی می‌گویند. می‌خواهد مطلبش را شروع کند، می‌گوید: بسم الله رحمان رحیم؛ این غلط است. اگر مسلمان دیگری که زبان فارسی نمی‌داند بشنود، می‌گوید این فارسی‌زبان‌ها، آیة قرآن را چه‌جور می‌خوانند! در بسم الله الرّحمن الرّحیم، روی «ر» تشدید است؛ چون «ر» حرف شمسی است؛ پس نباید این‌طور بخوانیم: بسم الله رحمان رحیم.      هم‌چنین دیده‌ام بعضی از دوستان در «اللهُ اکبر» بین دو کلمه واو می‌گذارند؛ یعنی می گویند: الله و اکبر. انگار دو نفر را می‌گویند؛ در حالی که اللهُ اکبر، مبتدا و خبر است؛ یکی مبتدا و یکی خبر است؛ یعنی «و» لازم نیست و باید از ضمه استفاده کرد. تازگی‌ها در شعر نیز این اشتباه رایج شده که به جای اللهُ اکبر که مبتدا و خبر است، به صورت معطوف یعنی با واو عطف به‌کار می‌برند. این نوع تغییرات به‌خصوص در آیات قرآن کریم، اصلاً در شعر مجاز نیست. یعنی اگر شعری ۱۰۰ بیت داشته باشد و یکی از ابیاتش این‌جور تحریف در تلفظ آیات قرآن داشته باشد، ثواب آن 99 بیت دیگر هم متأسفانه زایل می‌شود. زیرا ما نمی‌توانیم برای ترویج معارف، روی مبانی خط بکشیم. تغییر دادن کلمات قرآنی، تغییر دادن مبانی است.      در یک‌ مورد، آیة «شهرُ رمضان الذی انزل فیه القران» را نوشته بود: شهر الرمضان؛ یعنی الف و لام اضافی گذاشته بود. به جای شهرُ رمضان نوشته بود: شهر الرمضان. من تذکر دادم که این‌طور درست است. ایشان گفت:  حالا طوری نشده است؛ چه فرقی می‌کند؟ واقعاً فرقی نمی‌کند که به آیة قرآن کریم یک الف و لام از خودمان اضافه کنیم یا نکنیم!؟  به نظر من، برای کسی که شاعر است، خیلی مهم است که انس با متن قرآن کریم داشته باشد، انس با قرائت قرآن کریم داشته باشد، و در استفاده از آیات و کلمات قرآن کریم اصلاً سهل‌انگاری نکند.   ]]> مدرسه دعبل Sat, 26 May 2018 10:59:38 GMT http://deabel.org/vdch6wnx.23ni-dftt2.html